عین الیقین من
ما
در عصر احتمال به سر میبریم
در عصر شک و شاید
در عصر پیشبینی وضع هوا
از هر طرف که باد بیاید
در عصر قاطعیت تردید
عصر جدید
عصری که هیچ اصلی
جز اصل احتمال، یقینی نیست
اما من
بی نام تو
حتی
یک لحظه احتمال ندارم
چشمان تو
عین الیقین من
قطعیت نگاه تو
دین منست
من از تو ناگزیرم
من
بی نام ناگزیر تو میمیرم...
قیصر امینپور
آینه های ناگهان
خرس باش
در برابر کندوی پر از عسل و پر از زنبور...
از نامههای آتیلا به گاندی
آدمها
برای ترسیدن از آدمها نیستند.
هنگامی که انسانی از انسانی دیگر میترسد،
دست کم یکی از آنها در آن لحظه انسان نیست...
ادامه قصه آدمها
از نامههای چنگیزخان به توماس جفرسون
بیشتر آدمها انگیزه و نیت خود را با نتایج کارهایشان یکی میدانند.
ممکن است قصد دیگری داشته باشیم، اما آنچه سرانجام تفاوتها را رقم میزند، پیامدهای کردار ماست.
عشق تو پرندهای سبز است
عشق تو پرندهای سبز است
پرندهای سبز و غریب...
بزرگ میشود همچون دیگر پرندگان
انگشتان و پلکهایم را نوک میزند...
چگونه آمد؟
پرندهی سبز کدامین وقت آمد؟
هرگز این سؤال را نمیاندیشم محبوب من!
که عاشق هرگز اندیشه نمیکند.
عشق تو کودکیست با موی طلایی
که هر آن چه را شکستی میشکند،
باران که گرفت به دیدار من میآید،
بر رشتههای اعصابم راه میرود و بازی میکند
و من تنها صبر در پیش میگیرم.
عشق تو کودکی بازیگوش است
همه در خواب فرو میروند و او بیدار میماند...
کودکی که بر اشکهایش ناتوانم...
*
عشق تو یکه و تنها قد میکشد
آن سان که باغها گل میدهند
آن سان که شقایقهای سرخ بر درگاه خانهها میرویند
آن گونه که بادام و صنوبر بر دامنهی کوه سبز میشوند
آن گونه که حلاوت در هلو جریان مییابد
عشقت، محبوب من!
همچون هوا مرا در بر میگیرد
بی آنکه دریابم.
جزیرهایست عشق تو
که خیال را به آن دسترس نیست
خوابیست
ناگفتنی... تعبیرناکردنی...
براستی عشق تو چیست؟
گل است یا خنجر؟
یا شمع روشنگر؟
یا توفان ویرانگر؟یا ارادهی شکستناپذیر خداوند؟
*
تمام آنچه دانستهام همین است:
تو عشق منی
و آن که عاشق است
به هیچ چیز نمیاندیشد...
نزار قبانی
برگردان: سودابه مهیجی
دل دیوونه
دل، دل، دل دیوونه
کی قدر تو رو میدونه؟
عشق نیست، حال تو ویرونه.
اون که تو دلم جاشه،
با عشقی که تو چشماشه،
ای کاش مال من باشه.
این دل مال تو بود
اما از تو چه سود؟
وای از رفتن تو
از دنیای حسود.
عاشقم
تماشا کن مرا گاهی
تا دلت شاید سوی من آید، اگر خواهی
تا عشق آید به همراهی.
دل، دل، دل دیوونه
کی قدر تو رو میدونه؟
عشق نیست، حال تو ویروونه.
اون که تو دلم جاشه،
با عشقی که تو چشماشه،
ای کاش مال من باشه...
..................................................................................
با صدای شهرام شکوهی از اینجا گوش کنید.
یکی بود یکی نبود
زمستانی سخت بود.
کلاغ غذایی نداشت تا با آن جوجههایش را سیر کند.
گوشت بدن خودش را کند و تکهتکه به جوجههایش داد.
زمستان تمام شد و کلاغ مُرد.
اما بچههایش نجات پیدا کردند
و گفتند:
چه خوب که مُرد!
راحت شدیم از این غذای تکراری...
Smooth operator
پشت تاکسی نوشته بود:
هیچ کس همراه نیست - تنهای اول
که تبردار واقعه را دیگر دست خسته به فرمان نیست
بالا بلند!
بر جلوخان منظرم
چون گردش اطلسی ابر
قدم بردار.
از هجوم پرندۀ بیپناهی
پیش از آن که در بگشایم
چون به خانه باز آیم
بر تختگاه ایوان
جلوهئی کن
با رخساری که باران و زمزمه است.
چنان کن که مجالی اندکک را درخور است،
که تبردار واقعه را
دیگر
دست خسته
به فرمان
نیست...
احمد شاملو
شاخه گلی بر گور زنون
وقتی که جدایی از راه میرسه
آدما از دلکندن جوری حرف میزنن که انگار سختترین کار زندگیشونه
و جوری دل میکنن که معلوم میشه آسونترین کار دنیا بوده...
پروانهها
شال و کلاه کن، آسمون خیسه
چترتو واکن، گریه بارونه
حال و هوای برگریزون چشمامو
پاییزم نمیدونه
پروانهها وقتی که میسوختن
تقدیرتو دوختن به تقدیرم
هر وقت دلت میگیره میسوزم
هر وقت دلت میسوزه میمیرم
خیلی دلم گیره، خیلی گرفتارم
دوست داشتنت خوبه، خیلی دوست دارم
محبوب من چشمات به من میگن
روز جدایی خیلی نزدیکه
میری، نمیدونی که دور از تو
دنیام چه قدر غمگین و تاریکه
دنیای من تاریک و غمگینه
بار جدایی خیلی سنگینه
هر کس که از حالم خبر داره
از شونههام این بارو برداره
خیلی دلم گیره، خیلی گرفتارم
دوست داشتنت خوبه، خیلی دوست دارم
...
با صدای محسن چاوشی از اینجا گوش کنید.
Translucent
پنجره را که باز میکنی
چهار فصل از دلت میگذرد
ابر سرگردان گریان
ننوی آویخته در سایه
انار خونرنگ شکافته بر چشمانداز زرد
انگشتان یخزده
سودی ندارد بستن پنجرهها
بمان و تماشا کن
تماشا کن و اشک بریز
اشک بریز و تمام شو...
کودک کهنه
بادبادکها رو دیدی که نخشون پاره میشه؟
بعدش دیگه تو نیستی که تصمیم میگیری
همه چیز بستگی داره به باد...
دلتنگی
از نامههای بودا به نورما جین
نه دوست من
از چیزی یا کسی دلخور نیستم
برای غمگین یا شاد بودن نیست که اینجا هستم
باید وظیفهمو انجام بدم
این چیزیه که همه عمر انجام دادم
همیشه هم میدونستم و میدونم که آدما سر ِ آخر تنها هستند
و این لزوماً چیز بدی نیست
باید پذیرفت و باهاش کنار اومد
باید لبخند زد
تو وجودتو تکه تکه میکنی
هر تکهشو به کسی و جایی میدی
بعد از مدتی دیگه کسی تو رو اون جور که بودی به یاد نمیاره
چون با چشم سر دیگه دیده نمیشی اصلاً
هر چه بیشتر عمر از تو گذر میکنه بیشتر تبدیل به چیزها و کسان دیگه میشی
آخرش دیگه خودت نیستی
اگر آدم خوشبختی بوده باشی
میتونی پارههایی از وجودت رو در دیگران ببینی گاهی
و فقط خودت میفهمی این بخشی از جان توست که حالا داره بیرون از تو به حیاتش ادامه میده
و البته انکار میشه
انکار میشی
اما زندگی همینه
و من دلخور نیستم عزیزم...
از این توفان
ما کشتی صبر خود در بحر غم افکندیم
تا آخر از این توفان هر تخته کجا افتد...
حافظ
در راه
بساط گردگرفته
پیرمرد
بساط کهنهای داشت
سرنوشت میفروخت
گلدانهای سفالی کهنه
ترکخورده
در هر یک
سرمایهای
سعادتی
عشقی
اشکی
لبخندی
انتظاری...
نگاه کردم
هیچ یک از آن من نبود
تقدیر خود را یگانه یافتم
سرنوشتی که مرا با تو آمیخت
گذار از لحظهها
دیدن و لمسکردن
شناختن و شدن
رفتن...
پیرمرد آنجا نشسته بود
بر بساط کهنه
من به راه خود رفتم...
Lost
راهی نبود
برگشتیم...
کسی نمیدانست به کجا.
آخرین ستاره
خب...من رفتم که بخوابم
بقیه شب رو به تو میسپارم...
شیطان بر دروازه خرد
ناامید نباش
هیچ وقت برای گولخوردن دیر نیست...
طاقت بیار
طاقت بیار، طاقت بیار
تو این روزای انتظار
طاقت بیار، طاقت بیار
تو سردی شبای تار
طاقت بیار و قلبتو
به دست تنهایی نده
فانوس چشماتو ببخش
به این شبای غمزده
روزای خوبو جا نذار تو سختیای روزگار
به خاطر منم شده، طاقت بیار، طاقت بیار
طاقت بیار، طاقت بیار
تو این روزای انتظار
طاقت بیار، طاقت بیار
تو سردی شبای تار
زمزمه رسیدنه پشت سکوت جادهها
چند تا قدم مونده فقط
به خاطر خدا، بیا
خستهای؟ کوله بارتو رو شونههای من بذار
راه زیادی اومدیم، طاقت بیار، طاقت بیار
نگو شکستی، نگو بریدی
منم مث تو دلم گرفته
باید بمونی، طاقت بیاری
تو روزگاری که غم گرفته
نگو شکستی، نگو بریدی
منم مثل تو دلم گرفته
باید بمونی طاقت بیاری
تو روزگاری که غم گرفته
طاقت بیار، طاقت بیار
تو این روزای انتظار
طاقت بیار، طاقت بیار
تو سردی شبای تار...
فریدون آسرایی، خاطرات گمشده
ترانه سرا: حسین غیاثی
.................................................
با صدای فریدون از اینجا گوش کنید.
در انتظارم
سرشارم
از شعرهای نچیده
روزهای نیامده
اتوبوسهایی مملو آدمیانی که به تعطیلی میروند
قلبی که روی دست بهار مانده است
کفهای پرکشیده بر پر مرغانی که به سمت شمال میروند.
سرشارم از شکایت سنگها وقتی که در ترنم رودخانه ترک میخورند
سرشارم از برف، از ترنم انگور، نور
و در انتظارم
از بُن تاریکی آفاقم را روشن کنی
من برخیزم
و در درخشش روزی دیگر
باقی زندگی را پی گیرم...
شمس لنگرودی
رسمکردن دستهای تو
Turbulence
وقتی که بالای ابرها هستی
دنیا یکی بیشتر نیست
همهاش با توست
در قلبت
روحت...
آن پایین اما، هزار دنیاست
آن پایین
هر پاره دلت جایی است...
نابهنگام
برگها
زرد شدند
خشکیدند
چرخزنان فرو ریختند
آرام
بر جای پای بیصدای سگان ولگرد...
درخت گیلاس جوان نمیدانست
هنوز اول تابستان است...
چشمان باز بسته
گرگها با دندانهایشان میخوابند
کبوترها با پرهایشان
تو
دلت را زیر بالش میگذاری
و بیدار میمانی...
Adagio in G minor
نیمی از مردم دنیا دوستش نداشتند
نیمی دیگر عاشقش بودند
دو سه نفری هم شانه بالا انداختند.
او، اما
نه قصد داشت بمیرد
نه خیال ِ به دنیا آمدن داشت...
خواب در قفس II
این دیوار
و در ِ بستهای که در آن زندانی است
برای تو پایان دنیاست
برای مارمولک ِ کوچک ِ کهربایی
دنیا با دیوار آغاز میشود...
خواب در قفس
کاش به جای این لکههای خون خشکیده
بر دیوارها
مورچهها بودند...