راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

 

پنهان

اگر چه داری

چون من هزار مونس،

من

جز تو کس ندارم 

پنهان و آشکارا...

اوحدی

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٦


 

وقتی پر است 

پرتر نمی‌شود

وقتی خالی‌ست

خالی‌تر

 

کوزه 

با پر و خالی‌شدن است که معنا می‌یابد

 

همیشه‌اش اگر پر نگه‌‌داری

یا همواره خالی،

کوزگی نمی‌کند...

 

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٦


 

بیست‌هزار آرزو

بود مرا پیش از این...

مولانا

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٦


 

فنجان را 

قطره آخر پر می‌کند...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٦


چه بیهوده بود

دلم گرفت...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٥:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٦


گر تو اسیر می‌بری

دانمت آستین چرا پیش جمال می‌بری

رسم بود کز آدمی روی نهان کند پری

آمدمت که بنگرم باز نظر به خود کنم

سیر نمی‌شود نظر بس که لطیف منظری

روی به خاک می‌نهم گر تو هلاک می‌کنی

دست به بند می‌دهم گر تو اسیر می‌بری

سعدی

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٦


نوروز نود و شش

ای دگرگون‌ کننده دل‌ها و دیده‌ها...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩٥


سال رفته، ما مانده‌ایم

شیشه‌ها تمیز

فرش‌ها تمیز

پرده‌ها تمیز

آینه‌ها تمیز

 

در خانه همه چیز از تمیزی برق ‌می‌زند

 

مادر 

دستمال را در ایوان می‌تکاند

من گل‌میخی به دیوار می‌کوبم 

و سال رفته‌ را بر آن می‌آویزم...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٥


زندگی سرزده جایی نمی‌رود

خسته‌ام 

همچون مرگ...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٥


از کفم رها

تو مرگ من بودی

تو بودی که می‌توانستم نگاه دارم 

آنگاه که همه چیز از کفم می‌رفت...

پل سلان

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٥


تو مپندار که خاموشی من

گاهی دلتنگی 

از بودن در زندان

 

گاهی دلتنگی 

از باز بودنِ درِ قفس...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٥


خوان ششم

چیزهاست که باورهایت را می‌تاراند 

چیزهاست که ریشه‌هایت را می‌سوزاند

 چیزهاست که کاش نمی‌دیدی

چیزهاست که کاش نمی‌دانستی

 

همه آن روزها

آن شب‌ها 

همه آن لحظه‌ها

گویی جز فریبی از ته دل نبود

همیشه کسی بود

در فاصله بودن‌ها و نبودن‌هایت

 

در اینجاها و آنجاها

در همیشه

کسی بود

آشکار یا نهان... 

 

انتخاب طبیعی

انتخاب وقت‌های تنهایی

آری، ولی چه کسی انتخاب کرد؟ 


این همه سال

این همه سال

در آن هنگام‌ها و در اکنون‌ها

دورها و نزدیک‌ها...

 

 

خاطره‌ها هجوم می‌آورند

 

با قلبت تنها می‌مانی

با روحت تنها می‌مانی

با زخمت تنها می‌مانی 

 

تنها می‌مانی

تنها می‌مانی

 

فلج می‌شوی از نتوانستن

با خودت هم دیگر نمی‌مانی...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٥


خاطرم در آتش است

همه چیز را ثبت می‌کنیم

نگاه می‌کنیم 

 

 

نمی‌بینیم...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٥


موی سگ

سگ رفته. دل‌مان برایش تنگ شده. وقتی زنگ در به صدا درمی‌آید، صدای پارس بلند نمی‌شود. وقتی شب دیروقت به خانه می‌آییم، کسی منتظرمان نیست. اما موهای سفید او را اینجا و آنجای خانه می‌بینیم، یا روی لباس‌هامان. برشان می‌داریم. باید دور بریزیمشان. اما از او تنها همین موها برای ما مانده. دورشان نمی‌ریزیم. امیدواریم که اگر به حد کفایت جمع کنیم، بتوانیم سگ را دوباره سرهم کنیم.

لیدیا دیویس

نمی‌توانم و نمی‌خواهم 

ترجمه: اسدالله امرایی

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ دی ۱۳٩٥


چگونه فکر می‌کنی پنهانی و به چشم نمی‌آیی؟

دیگر نمی‌توانم پنهانت کنم

از درخشش نوشته‌هایم می‌فهمند برای تو می‌نویسم

از شادی قدم‌هایم شوق دیدن تو را در می‌یابند

از انبوه علف بر لبانم نشان بوسه تو را پیدا می‌کنند


چگونه می‌خواهی قصه عاشقانه‌مان را

از حافظه گنجشکان پاک کنی؟

و قانع‌شان کنی که خاطرات‌شان را منتشر نکنند؟

چگونه  فکر می‌کنی پنهانی و به چشم نمی‌آیی؟

تو که قطره بارانی بر پیراهنم

دکمه  طلایی بر آستینم

کتاب کوچکی در دستانم

و زخم کهنه‌ای بر گوشه لبم

 

مردم از عطر لباسم می‌فهمند

که معشوقم تویی

از عطر تنم می‌فهمند که با من بوده‌ای

از بازوی به‌خواب‌رفته‌ام می‌فهمند

که زیر سر تو بوده است...

نزار قبانی 


           

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٥


گوش کن

پس به داستانم گوش‌ کن، گوش‌ کن

ولی برایم دل مسوزان

زیرا دلسوزی برای ناتوانان است

که من در اندوهناکی‌ نیز هنوز نیرومند هستم...

جبران خلیل جبران 

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٥


از همه‌تون بدم میاد

اگر آدم‌ها به جای نگرانی و دستپاچگی برای پیداکردن جای پارک برای هیولای زشت و آهنی خودشون، حواسشون رو جمع‌می‌کردند به گل‌ها، پروانه‌ها، درخت‌ها و گربه‌ها

دنیا الان از اون چشم‌های زیبا و مهربون محروم نبود... 

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٥


آسوده بخواب سالی

گاهی باید چشماتو ببندی

نباید نگاهش کنی 

وگرنه اسیر می‌شی

 

و رنج خواهی برد...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٥


در دنیا گربه‌هایی وجود دارد

عشق می‌آید

در خلوت‌‌ترین بزنگاه

همچون گزمه‌ای مست

با خنجری در دست

 

می‌رود

و تو می‌مانی

و دلی پاره‌پاره...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٥


پیش از آن که ببارم

اندوه

مرا به خیابان راند

 

پاییز همه پیاده‌رو را پر کرده بود...

 

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ آبان ۱۳٩٥


حالا می‌توانم دوباره شروع کنم

هر وقت مستقیم رفتم

نرسیدم...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٥


نوشته‌های روی دیوار- یازده

خنده و گریه 

اگر واقعی باشند 

یکی هستند...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٥


خوابت آشفته مباد

خوابت آشفته مباد

 

سارها پرزده‌اند 

و محبت، آنجا 

مثل گنجشکک سرمازده‌ای 

روی ایوان تنهاست

 

قصه آتش و نور 

دیرگاهی‌ست فراموش شده

صحبت از رنج تن شبزده و خسته ماست

 

خوابت آشفته مباد

نه صدایی، خبری، آهنگی

روز تنهایی‌ها 

روز دلتنگی‌هاست

 

با تو بودن دیگر 

خواب بی‌تعبیری‌ست

 

چشم‌ها می‌ترسند

وحشت از هر چه که بود

وحشت از هر چه که هست 

وحشت از بغض‌ هراس‌انگیری

که خراشید گلوی ما را 

عاقبت هم نشکست

 

خبری اینجا نیست 

خوابت آشفته مباد...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٥


نوشته‌های روی دیوار - ده

به این فکر کردم که تنهایی‌ها از ما به کجا می‌روند...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٥


Release me

پا در زنجیر

دست در زنجیر

گردن در زنجیر 

ذهن در زنجیر ...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٥


نوشته‌های روی دیوار - نه

تنهایی

بزرگترین مجازات و بزرگترین پاداش این زندگیه...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ تیر ۱۳٩٥


ماکیاسیوس

راستشو بگو 

حتی اگر دروغ باشه...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ خرداد ۱۳٩٥


قصه‌های زمین II

باد، با چراغ خاموش کاری ندارد...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ خرداد ۱۳٩٥


از نامه‌های هری کالاهان به مرد بی‌نام

دوست می‌خوای چه کار؟

تنها چیزی که در زندگی لازم داری چند تا دشمن وفاداره...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٥


نوروز نود و پنج

ای دگرگون کننده دل‌ها و دیده‌ها...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٥