راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

 

آنجا بود

بچه‌گربه حنایی

روی آسفالت ِ آخر ِ شب

 

لِه‌شده...


  
نویسنده : مهران ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱


آنسوتر فقط بیداری بود

می‌رم سر ِ قرار.


شاید این بار آمده باشه

خوابم...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱


Objects in the mirror are closer than they appear

روزهای سخت ما از راه خواهد رسید

اگر آنچه پشت سر گذاشته‌ایم سخت‌ترین زمان‌ها به شمار نیاورده باشیم.

 

هنگام آسانی ما فرا خواهد رسید

اگر آنچه پشت سر گذاشته‌ایم آسان‌ترین روزها نبوده باشند... 

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱


پابرجایی‌ها

تو همیشه همان چیزی هستی که باید باشی

گاهی باد

‫گاهی خاک

‫گاهی آب

      و گاه آتش...

 

همیشه چیزی در تو هست

که با عناصر وجودم در همان لحظه آمیخته می‌شود

 

برهمکنش‌ها

راز پابرجایی‌ها هستند:

             عشق پدیدار می‌شود

             عناصر درهم آمیخته می‌شوند

و جهانی برقرار در وجود می‌آید...

 

در پس ِ این تلاطم

              خاموشی‌ست

سکونی ‫نه از جنس رکود و مُردگی

‫آرامشی از جنس ماندگاری

 

زندگی...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱


بیا نگاه کنیم

بهار

فصل تماشاست

فصل خاموشی کلمات

 

حرف‌ها باشد برای بعد...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱


نوروز نود و یک

ای دگرگون‌کننده دل‌ها و دیده‌ها...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱


هم جور به

شوق است در جدایی و جور است در نظر

هم جور به، که طاقت شوقت نیاوریم...

سعدی

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠


طومار دریای مرده

هیاهوی دور و برم رو نبین.

 

خسته‌ام

تنهام...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠


یکی از همین روزها

امروز باز

پیراهن سپید قدیمی‌ام را به تن کردم

وقتی پوشیدمش

نمی‌دانستم که اینقدر کهنه شده

فرسودنش را ندیده بودم:

                  یقه ریش ریش

                  تار و پود گسسته

                  پارگی‌هایی

                           اینجا و آنجا

 

شباهتی نداشت

به آن پیراهن مراسم رسمی

                            جشن‌ها

                                   دیدارها

 

آنقدر احساس آسودگی کرده بودم در آن

که نفهمیدم چه وقت و چقدر کهنه شد

 

 

***

 

 

جسمی خسته

روحی زخمی

تار و پودی گسسته

حفره‌هایی در دل و ذهن

                       اینجا و آنجا

 

آن قدر زندگی را راحت بر تن کرده بودم

که نفهمیدم چه وقت و چقدر پیر شدم...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠


 

ابرها

باران‌ها

...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠


عین الیقین من

ما

در عصر احتمال به سر می‌بریم

در عصر شک و شاید

در عصر پیش‌بینی‌ وضع هوا

از هر طرف که باد بیاید

 

در عصر قاطعیت تردید

عصر جدید

عصری‌ که هیچ اصلی‌

جز اصل احتمال، یقینی‌ نیست

 

اما من

بی‌ نام تو

حتی‌

یک لحظه احتمال ندارم

 

چشمان تو

عین الیقین من

قطعیت نگاه تو

دین منست

من از تو ناگزیرم

 

من

بی‌ نام ناگزیر تو می‌میرم...

قیصر امین‌پور

آینه های ناگهان

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠


نیش

خرس باش

در برابر کندوی پر از عسل و پر از زنبور...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠


از نامه‌های آتیلا به گاندی

آدم‌ها

برای ترسیدن از آدم‌ها نیستند.

 

هنگامی که انسانی از انسانی دیگر می‌ترسد،

دست کم یکی از آنها در آن لحظه انسان نیست...

 

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠


ادامه قصه آدم‌ها

آدم‌ها از ترس مرگ است که زندگی می‌کنند...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠


از نامه‌های چنگیزخان به توماس جفرسون

بیشتر آدم‌ها انگیزه و نیت خود را با نتایج کارهایشان یکی می‌دانند.

ممکن است قصد دیگری داشته باشیم، اما آنچه سرانجام تفاوت‌ها را رقم می‌زند، پیامدهای کردار ماست.

 

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠


عشق تو پرنده‌ای سبز است

عشق تو پرنده‌ای سبز است

پرنده‌ای سبز و غریب...

بزرگ می‌شود همچون دیگر پرندگان

انگشتان و پلک‌هایم را نوک می‌زند...


چگونه آمد؟

پرنده‌ی سبز کدامین وقت آمد؟

هرگز این سؤال را نمی‌اندیشم محبوب من!

که عاشق هرگز اندیشه نمی‌کند.

عشق تو کودکی‌ست با موی طلایی

که هر آن ‌چه را شکستنی، می‌شکند

باران که گرفت به دیدار من می‌آید،

بر رشته‌های اعصابم راه می‌رود و بازی می‌کند

و من تنها صبر در پیش می‌گیرم.

عشق تو کودکی بازیگوش است

همه در خواب فرو می‌روند و او بیدار می‌ماند...

کودکی که بر اشک‌هایش ناتوانم...

*

عشق تو یکه و تنها قد می‌کشد

آن ‌سان که باغ‌ها گل می‌دهند

آن‌ سان که شقایق‌های سرخ بر درگاه خانه‌ها می‌رویند

آن‌ گونه که بادام و صنوبر بر دامنه‌ی کوه سبز می‌شوند

آن‌ گونه که حلاوت در هلو جریان می‌یابد

عشقت، محبوب من!

همچون هوا مرا در بر می‌گیرد

بی آنکه دریابم.

جزیره‌ای‌ست عشق تو

که خیال را به آن دسترس نیست

خوابی‌ست

ناگفتنی... تعبیرناکردنی...


براستی عشق تو چیست؟

گل است یا خنجر؟

یا شمع روشنگر؟

یا توفان ویرانگر؟یا اراده‌ی شکست‌ناپذیر خداوند؟

*

تمام آنچه دانسته‌ام همین است:

تو عشق منی

و آن‌ که عاشق است

به هیچ چیز نمی‌اندیشد...

 

نزار قبانی

برگردان: سودابه مهیجی 

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠


دل دیوونه

دل، دل، دل دیوونه

کی قدر تو رو می‌دونه؟

عشق نیست، حال تو ویرونه.

 

اون که تو دلم جاشه،

با عشقی که تو چشماشه،

ای کاش مال من باشه.

 

این دل مال تو بود

اما از تو چه سود؟

وای از رفتن تو

از دنیای حسود.

 

عاشقم

تماشا کن مرا گاهی

تا دلت شاید سوی من آید، اگر خواهی

تا عشق آید به همراهی.

 

دل، دل، دل دیوونه

کی قدر تو رو می‌دونه؟

عشق نیست، حال تو ویروونه.

 

اون که تو دلم جاشه،

با عشقی که تو چشماشه،

ای کاش مال من باشه...

..................................................................................

با صدای شهرام شکوهی از اینجا گوش کنید.

 

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠


یکی بود یکی نبود

زمستانی سخت بود.

کلاغ غذایی نداشت تا با آن جوجه‌هایش را سیر کند.

گوشت بدن خودش را کند و تکه‌تکه به جوجه‌هایش داد.

 

زمستان تمام شد و کلاغ مُرد.

اما بچه‌هایش نجات پیدا کردند

و گفتند:

چه خوب که مُرد!

راحت شدیم از این غذای تکراری...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠


Smooth operator

پشت تاکسی نوشته بود:

هیچ کس همراه نیست - تنهای اول

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠


که تبردار واقعه را دیگر دست خسته به فرمان نیست

بالا بلند!
بر جلوخان منظرم
چون گردش اطلسی ابر
                             قدم بردار.

از هجوم پرندۀ بی‌پناهی
پیش از آن که در بگشایم
                          چون به خانه باز آیم
بر تختگاه ایوان
                جلوه‌ئی کن
                             با رخساری که باران و زمزمه است.

چنان کن که مجالی اندکک را درخور است،
که تبردار واقعه را
                   دیگر 
دست خسته
                  به فرمان
                           نیست...

احمد شاملو

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠


شاخه گلی بر گور زنون

وقتی که جدایی از راه می‌رسه

آدما از دل‌کندن جوری حرف می‌زنن که انگار سخت‌ترین کار زندگی‌شونه

و جوری دل ‌می‌کنن که معلوم می‌شه آسون‌ترین کار دنیا بوده...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠


پروانه‌ها

شال و کلاه کن، آسمون خیسه
چترتو واکن، گریه بارونه
حال و هوای برگ‌ریزون چشمامو
پاییزم نمی‌دونه

پروانه‌ها وقتی که می‌سوختن
تقدیرتو دوختن به تقدیرم
هر وقت دلت می‌گیره می‌سوزم
هر وقت دلت می‌سوزه می‌میرم

 

خیلی دلم گیره، خیلی گرفتارم
دوست داشتنت خوبه، خیلی دوست دارم

 

محبوب من چشمات به من میگن
روز جدایی خیلی نزدیکه
می‌ری، نمی‌دونی که دور از تو
دنیام چه قدر غمگین و تاریکه
دنیای من تاریک و غمگینه
بار جدایی خیلی سنگینه
هر کس که از حالم خبر داره
از شونه‌هام این بارو برداره

 

خیلی دلم گیره، خیلی گرفتارم
دوست داشتنت خوبه، خیلی دوست دارم

...

با صدای محسن چاوشی از اینجا گوش کنید.

 

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠


Translucent

پنجره‌ را که باز می‌کنی

چهار فصل از دلت می‌گذرد

 

ابر سرگردان گریان

ننوی آویخته در سایه  

انار خونرنگ شکافته بر چشم‌انداز زرد

 

انگشتان یخ‌زده

 

سودی ندارد بستن پنجره‌ها

بمان و تماشا کن

تماشا کن و اشک بریز

اشک بریز و تمام شو...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠


کودک کهنه

بادبادک‌ها‌ رو دیدی که نخشون پاره می‌شه؟

 

بعدش دیگه تو نیستی که تصمیم می‌گیری

همه چیز بستگی داره به باد...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠


دلتنگی

همیشه کسی هست

که نیست...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠


از نامه‌های بودا به نورما جین

نه دوست من

از چیزی یا کسی دلخور نیستم

برای غمگین یا شاد بودن نیست که اینجا هستم

 

باید وظیفه‌مو  انجام بدم

این چیزیه که همه عمر انجام دادم

همیشه هم می‌دونستم و می‌دونم که آدما سر ِ آخر تنها هستند

 

و این لزوماً چیز بدی نیست

باید پذیرفت و باهاش کنار اومد

باید لبخند زد

 

تو وجودتو تکه تکه می‌کنی

هر تکه‌شو به کسی و جایی می‌دی

بعد از مدتی دیگه کسی تو رو اون جور که بودی به یاد نمیاره

چون با چشم سر دیگه دیده نمی‌شی اصلاً

هر چه بیشتر عمر از تو گذر می‌کنه بیشتر تبدیل به چیزها و کسان دیگه می‌شی

آخرش دیگه خودت نیستی

 

اگر آدم خوشبختی بوده باشی

می‌تونی پاره‌هایی از وجودت رو در دیگران ببینی گاهی

و فقط خودت می‌فهمی این بخشی از جان توست که حالا داره بیرون از تو به حیاتش ادامه می‌ده

و البته انکار می‌شه

 

انکار می‌شی

 

اما زندگی همینه

و من دلخور نیستم عزیزم...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠


از این توفان

ما کشتی صبر خود در بحر غم افکندیم

تا آخر از این توفان هر تخته کجا افتد...

حافظ

 

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠


در راه

Back to reality...back to black

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠


بساط گردگرفته

پیرمرد

بساط کهنه‌ای داشت

سرنوشت می‌فروخت

 

گلدان‌های سفالی کهنه

                          ترک‌خورده

در هر یک 

سرما‌یه‌ای

سعادتی

عشقی

اشکی

لبخندی

انتظاری...

 

نگاه کردم

هیچ یک از آن من نبود

 

تقدیر خود را یگانه یافتم

سرنوشتی که مرا با تو آمیخت

گذار از لحظه‌ها

دیدن و لمس‌کردن

شناختن و شدن

رفتن...

 

 

پیرمرد آنجا نشسته بود

بر بساط کهنه

 

من به راه خود رفتم...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠


Lost

راهی نبود

برگشتیم...

 

کسی نمی‌دانست به کجا.

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠