راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

 

اندوه

مرا به خیابان راند

 

پاییز همه پیاده‌رو را پر کرده بود...

 

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ آبان ۱۳٩٥


 

هر وقت مستقیم رفتم

نرسیدم...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٥


 

خنده و گریه 

اگر واقعی باشند 

یکی هستند...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٥


خوابت آشفته مباد

خوابت آشفته مباد

 

سارها پرزده‌اند 

و محبت، آنجا 

مثل گنجشکک سرمازده‌ای 

روی ایوان تنهاست

 

قصه آتش و نور 

دیرگاهی‌ست فراموش شده

صحبت از رنج تن شبزده و خسته ماست

 

خوابت آشفته مباد

نه صدایی، خبری، آهنگی

روز تنهایی‌ها 

روز دلتنگی‌هاست

 

با تو بودن دیگر 

خواب بی‌تعبیری‌ست

 

چشم‌ها می‌ترسند

وحشت از هر چه که بود

وحشت از هر چه که هست 

وحشت از بغض‌ هراس‌انگیری

که خراشید گلوی ما را 

عاقبت هم نشکست

 

خبری اینجا نیست 

خوابت آشفته مباد...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٥


نوشته‌های روی دیوار - ده

به این فکر کردم که تنهایی‌ها از ما به کجا می‌روند...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٥


Release me

پا در زنجیر

دست در زنجیر

گردن در زنجیر 

ذهن در زنجیر ...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٥


نوشته‌های روی دیوار - نه

تنهایی

بزرگترین مجازات و بزرگترین پاداش این زندگیه...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ تیر ۱۳٩٥


ماکیاسیوس

راستشو بگو 

حتی اگر دروغ باشه...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ خرداد ۱۳٩٥


قصه‌های زمین II

باد، با چراغ خاموش کاری ندارد...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ خرداد ۱۳٩٥


از نامه‌های هری کالاهان به مرد بی‌نام

دوست می‌خوای چه کار؟

تنها چیزی که در زندگی لازم داری چند تا دشمن وفاداره...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٥


نوروز نود و پنج

ای دگرگون کننده دل‌ها و دیده‌ها...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٥


نوشته‌های روی دیوار - هشت

نگرانی، فردایی بی‌اندوه نمی‌آورد

توانایی را از امروز می‌گیرد.

 کورنلیا تن بوم 

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٤


آن سوی شب

از پنجره اتاقم 

به تاریکی می‌نگرم 

 

(آنها می‌گویند: سرانجام شب شد!)

 

فراموشی 

ابر سیاهی‌ست

میان چشم من و ماه

و برف تازه‌ای که می‌بارد 

محو می‌کند از خاطرم 

جای پای ستاره‌ها را

 

(آنها می‌گویند: بیرون چه سرمایی‌ست!)

 

 

شب پشت شیشه می‌لرزد

من اینجا گریه نمی‌کنم 

در خیابان هم کسی نمی‌خندد...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳٩٤


درست آن موقع که باید

مرگ دوست نداشتن توست

اگر مرا دوست نداشته باشی

دراز می‌کشم و می‌میرم

مرگ نه سفری بی‌بازگشت است

                             و نه ناگهان محو شدن

مرگ دوست نداشتن توست

درست آن موقع که باید دوست بداری...

 

رسول یونان 

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ۱۳٩٤


نوشته‌های روی دیوار - هفت

تنها خوبی برخی آدم‌ها این است 

که از آنها بدتر هم هست...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٤


پوچ

کلمات بی‌گناهند

ما دریغ می‌کنیم از آنها

معنا را...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٤


قصه‌های زمین I

به هنگام درو

دستی که داس را برمی‌دارد

...همان است که گندم را کاشته بود

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤


از نامه‌های ابن سیرین به یونگ

شده‌ام خوابی

که نمی‌بینمش خودم حتی...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٤


مِهر بنفش دروغگو در نازِ اوهایو

مردم می­‌پندارند که دروغگو بر قربانی خود چیره می‌­شود. آنچه من آموخته‌ام این است که دروغ کناره‌گیری از دنیاست؛ زیرا دروغگو حقیقت خود را به کسی که به او دروغ می‌­گوید تسلیم می‌­کند، و آن کس را ارباب خود می‌­سازد. از آن پس محکوم است که دیدگاه جعلی خود را به جای حقیقتی که می‌خواهد انکار کند جابزند. کسی که به دنیا دروغ می‌گوید از آن پس برده دنیا می‌شود.

دروغِ سفید وجود ندارد، تنها سیاه‌ترین شکلِ تخریب وجود دارد، و دروغِ سفید سیاهترینِ آنهاست.

 

People think that a liar gains a victory over his victim. What I’ve learned is that a lie is an act of self-abdication, because one surrenders one’s reality to the person to whom one lies, making that person one’s master, condemning oneself from then on to faking the sort of reality that person’s view requires to be faked…The man who lies to the world, is the world’s slave from then on

 There are no white lies, there is only the blackest of destruction, and a white lie is the blackest of all

Ayn Rand

1905-1982

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳٩٤


از نامه‌های گاو نشسته به ادوارد مورفی

زندگی قانون ساده‌ای دارد: 

هر چه را خالی‌ست پرمی‌کند

هر چه را پر است خالی... 

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٤


همه خواب‌ها را ندیدم

خواب‌ها زیبا بودند

خودت زیباتر

 

می‌آمدی 

لبخند می‌زدی

کنارم می‌نشستی 

و در سکوت دستم را می‌گرفتی

 

زیباترینشان را برداشتم 

گذاشتم روی تاقچه 

کنار خاطره‌ات 

 

تا برگردی...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ۱۳٩٤


دلت منجنیقی‌ست پرآتش

شگفتا!

چگونه کباب می‌کنی 

کبوترها را 

در آسمان 

در حال پرواز ...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٤


ای کاش تو می‌بودی

اشکم چو شود جاری بر گونه شود رودی

این گریه تنهایی اما نکند سودی

غم حاضر و چشم ِ تر، آوار ِ بلا یکسر

این هر سه نمی‌بودند، ای‌ کاش تو می‌بودی...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳٩٤


نوروز نود و چهار

ای دگرگون‌کننده دل‌ها و دیده‌ها...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٤


رستگاری در مرداب

خوابِ بی‌زنجیر

بی‌تعبیر...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۳


به من دست نزن

روزها و شب‌هاست 

که در لحظه‌ام و لحظه‌ها در من.

 

دستم لال شده


تا چه پیش آید...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۳


اندوه بزرگی‌ست... چه باشی چه نباشی

تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی

اندوه بزرگی‌ست زمانی که نباشی

 

آه از نفس پاک تو و صبح نشابور

از چشم تو و حجره فیروز‌ه‌تراشی

 

پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار

فیروزه و الماس به آفاق بپاشی

 

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم

اندوه بزرگی‌ست چه باشی چه نباشی

 

ای باد سبک‌سار مرا بگذر و بگذار

هشدار که آرامش ما را نخراشی...

 

علیرضا بدیع

----------------------------------------------------------------

با صدای حجت اشرف‌زاده از اینجا گوش کنید.

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳


سکه قلب

ای دختر کولی

تو سکه‌ای قلب می‌شوی

بی‌ارزش

که ناخواسته دست به دست می‌شود

کسی نگهش نمی‌دارد

چرا که نفرین‌شده است

 

دستانش به سینه، لرزان، می‌کوشد تا دختر را نکشد

با چشمانی که برهم می‌فشارد تا نگرید

می‌ترسد که دلش نرم شود، او را ببخشد

 

در به پهنای خود باز می‌ماند

آخرین بدرود...

 

گم شو ای زن کثیف

برو به جهنم

برو و گم شو، چون روحی سرگردان و لعنت‌شده

الهی که هر مردی را که دوست بداری

سزای عشقت را بدهد، سزای عشقت را بدهد

با خیانتی شرورانه

 

ای دختر کولی

تو سکه‌ای قلب می‌شوی

بی‌ارزش

که ناخواسته دست به دست می‌شود

کسی نگهش نمی‌دارد

چرا که نفرین‌شده است

 

پس از رفتن دختر

مرد آن گوشواره‌های آبنوسی زیبا را بوسید

و سرجایشان گذاشت

و آن طره‌های دوست‌داشتنی را که به رنگ آلوی سیاه بودند

چند تار مو که زمانی پیشتر دختر برایش به یادگار گذاشته بود

 

نگاهی به دختر نکرد وقتی که می‌رفت

آهی هم نکشید

نه حتی یک خداحافظی ساده

 

در را بست

و برای آن که پشیمان نشود

محکم چنگ‌زد، محکم چنگ‌زد

به قلبش

 

ای دختر کولی

تو سکه‌ای قلب می‌شوی

بی‌ارزش

که ناخواسته دست به دست می‌شود

کسی نگهش نمی‌دارد

چرا که نفرین‌شده است...

 

--------------------------------------------

با صدای کونچا بوئیکا از اینجا  ببینید و بشنوید.

 

La Falsa Moneda

Concha Buika

 

Gitana que tu será
como la falsa moneda
que de mano en mano va
y ninguno se la quea 

   

Crusao lo' brasoo pa' no matarla
serrao' los ojos pa' no llora'
temió ser débil y perdonarla
y abrió la' puerta' de par en par

Vete mujer mala, vete de mi vera
ruea lo mismito que una mardición
que Undivé premita, que el gachó que quiera'
pague tu' querees, tu' querees pague,
con mala traisión

 

Gitana que tu será
como la falsa moneda
que de mano en mano va
y ninguno se la quea

 

Besó lo' negro' sarcillo' fino'
que allí dejara cuando se fue,
y aquella' trenza' de pelo endrino
que en otro' tiempo' cortó pa' él.

Cuando se marchaba, no intentó miraala
ni lansó un quejio, ni le dijo adió',
entornó la puerta y pa' no llamaala
se clavó las uña', se clavó las uña'
en el corasón

 

Gitana que tu será
como la falsa moneda
que de mano en mano va
y ninguno se la quea 

 

 

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ دی ۱۳٩۳


سخن‌چین بدبخت چهل و هشت کیلویی

یکی گفت با صوفی‌ای در صفا:

 ندانی فلانت چه گفت از قفا؟

 بگفتا: خموش ای برادر، بخفت

 ندانسته بهتر که دشمن چه گفت

 کسانی که پیغام دشمن برند

 ز دشمن همانا که دشمن‌­ترند

 کسی قول دشمن نیارد به دوست

 جز آن کس که در دشمنی یار اوست

 تو دشمن‌تری کآوری بر دهان

 که دشمن چنین گفت اندر نهان

 سخن‌چین کند تازه جنگ قدیم

 به خشم آورد نیکمرد ِ سلیم

 از آن همنشین تا توانی گریز

 که مر فتنه‌ خفته را گفت: خیز!

 سیه‌چال و مرد اندر او بسته‌پای

 به از فتنه از جای بردن به جای

 میان دو تن جنگ چون آتش است

 سخن‌چین بدبخت هیزم‌­کش است

سعدی

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ دی ۱۳٩۳


سَن دَ اوتوزدون؟!

مشهور است که قماربازان در هنگام قمار، چه برده باشند چه باخته، در آخر از باختن می‌­نالند.

روزی دو دوست، اکبر و اصغر، به قمار پرداختند. نوبتی گذشت تا سرانجام قمار به پایان رسید. اکبر برد و اصغر باخت. 

پیش از رفتن، اکبر برخاست، با حسرت آهی کشید و گفت: اصغر! تو هم باختی؟

 

حالا حکایت ماست.

ما "هم" باختیم...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۳