راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

تنبلها به بهشت می روند!

سه شنبه چیزی ننوشتم. بیشتر وقتو به خواب و تنبلی گذروندم. من معمولآ کم می خوابم و اغلب وقتها به قول معروف کسر خواب دارم. ولی امروز فقط به خاطر این حرفا نبود که زیاد بیدار نبودم. راستش امروز از بیدار بودن می ترسیدم . رویاها و خاطره ها با هم هجوم آورده بودند و من پناهی نداشتم. نمی خواستم دلتنگیهامو ببرم پیش کسی. برای همین خوابیدم.
یکی دو تا از دوستام گله کردند که سه شنبه چرا چیزی ننوشتم. وبلاگ من خواننده زیادی نداره ولی خوشحالم که همین تعداد کم با علاقه و دقت نوشته هامو میخونن. چند تا طرفدار پر و پا قرص بهتر از یک لشکر خواننده تفننی نیست؟ پس همینجا از این دوستای خوب معذرت می خوام و تو یادداشتهای بعدی چند تا از شعرامو براشون می نویسم.
راستی،
یکی از دوستان خوبم به تازگی وبلاگشو راه انداخته که من مطمئنم که به زودی تبدیل به یکی از وبلاگهای پرطرفدار می شه. یه سری بهش بزنین.

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸۱