راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

هدیه

در روزهاي بيزاري و درد
روزهاي خاموشي و عادت
فراموشی ِ تماشا ،

در شبهاي بيداري ِ وحشت
تنهايي ِ بي‌حصار ،

در روزگار حكومت اندوه و بي‌پناهي ،

اين زندگي بود كه بر من فرود آمد...

رویاها روييدند
در بستر عشق تو
نه خاموش
كه با ترنمي از اعماق
و برآمدند
در حصار قلبم
پنهان از هر چه هست


در مرز  ِ  ممنوع
در ملتقاي خواهش و گريز
در لحظه برخورد اراده و تقدير ،
اين سرنوشت بود كه بر من فرود آمد


هديه اي از سوي خدايان
با سبدي از گل و بوسه و لبخند
و رنج . . .




اكنون مي‌گريم و مي‌بالم
درد مي‌كشم و عاشق مي‌شوم و انسان

در روزگار تنهايي‌هاي ابدي ...

*******



شرحی هم لازمه؟
گمان نمی کنم!
فقط می خوام بدونه که یه وقتی جاش تو قلبم کجا بود.

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸۱