راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

این سان بودن

آغازش‌ را به‌ خاطر ندارم‌
و از پايانش‌ نيز آگاه‌ نيستم

اما
مهربانم‌
دلت‌ مي‌شكند اگر بداني‌
آن‌ كس‌ كه‌ چشمانش‌ همواره‌ به‌ تو مي‌خندد
بارها در قلب‌ خود گريسته‌ است . . .

زمان‌ مي‌گذرد
و يغماي‌ پايان‌ناپذير عمر ادامه‌ دارد

در شبي‌ كه‌ استخوانها‌ به‌ لرزه‌ در مي‌آيند
و دستهاي‌ يخزده‌ چيزي‌ درجيبها نمي‌يابند
به‌ جز تنهايي‌،
من‌ به‌ فردا مي‌انديشم‌
به‌ فردا
كه‌ روز ديگري‌ است‌
و به‌ نبرد بي‌افتخار ديگري‌
كه‌ ناگزير دوباره‌ آغاز خواهد شد.


روي‌ مرز ويراني‌ و شكست‌ راه‌ رفتن‌ و
دوباره‌ به‌ زندگي ‌بازگشتن‌ ...


آه‌ ،
مي‌دانم‌ كه‌ از زندگي‌ منصرف‌ نخواهم‌ شد
از زنده‌ بودن‌
از انسان‌ بودن‌
اين‌ سان‌ بودن‌ ...

اما امشب‌ اعصاب‌ من‌ ويران‌ است‌
و من‌ امشب‌ سخت‌ دلتنگم
دلتنگ‌ تو
و آغوشي‌ كه‌ مرا در پناه‌ خود گيرد
و از هرچه‌ هست‌ و نيست‌ رهايي‌ بخشد.

***

خواب‌
خاطره‌اي‌ فراموش‌ شده‌ است‌
و تو
آن‌ آرزويي‌ هستي‌
كه‌ انديشيدن‌ به‌ آن‌ مرا مي‌ترساند.


به‌ من‌ بگو
بگو كه‌ چگونه‌ مي‌توان‌ بود و نبود ؟
چگونه‌ مي‌توان‌ رفت‌ و ماند ؟
چگونه‌ مي‌توان‌ عاشق‌ بود و گريخت‌ ؟


اي‌ كاش‌ ابري‌ بودم‌
يا شقايقي‌ خرد
در گذرگاه‌ تو ...


امروز با چشماني‌ به‌ تو نگاه‌ مي‌كردم‌
كه‌ غارنشين‌ به‌ اعجاز سپيده‌دم‌ مي‌نگريست‌.
امشب‌ اما تو رفته‌اي‌
و از ديده‌ پنهاني‌
به‌ سان‌ ماه‌ كه‌ در پشت‌ ابرها،

و من‌ در آخرين‌ تاريكي‌ اين‌ قرن‌
برجاي‌ مانده‌ام‌
تنها و خسته‌ و ويران‌
با چشماني‌ كه‌ نوازشگرش‌ گريه‌ است‌
و قلبي‌ يتيم‌ كه‌ در نهانگاه‌ خود پرپرمي‌زند.

***

آه‌ ، مهربانم‌
آغازش‌ را به‌ خاطر ندارم‌
و از پايانش‌ نيز آگاه‌ نيستم‌.

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸۱