راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

مي‌ميرم‌

دو روز می‌شه که سخت بیمارم. سرمای بدی خوردم ( چه حرفی! مگه خوبشم هست؟) و در حال استراحت هستم.
اما مریضی دست کم یه حسن داره: وقتی تنت تحت تاثیر بیماری ضعیف می‌شه، روحت آزاد می‌شه که بره بالا و بالاتر . یه جورایی رها می‌شه از همه چیز و هر کس و از خودت البته...
این جور وقتا تو بستر دراز می‌کشم و ذهنمو آزاد می‌ذارم که از این فرصت استفاده کنه و بره به هر جا که دلش می‌خواد‌.
ولی ...
نمی‌‌ره هر جا...دوباره می‌‌ره جایی که برگردوندنش بدون اشک ممکن نیست
یه زخم قدیمی تازه می‌شه
و خاطره‌‌ها دوباره هجوم میارن...



مي‌ميرم‌
در بستري‌ از علف‌ زرد و ساقه‌ گندم‌

خم‌ مي‌شود سپيداري‌
روي‌ صورتم‌ در خواب‌
ابري‌ با دستان‌ حريرش‌
مي‌نوازد گونه‌هايم را

شب‌
ستاره‌اي‌ مي‌گريد

از كهكشان‌ عبور مي‌كني‌
من‌ لبخند مي‌زنم‌
و مي‌ميرم‌.

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸۱