راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

از شمس

هنوز ما را اهلیتِ گفت نیست!
کاشکی اهلیتِ شنودن بودی!
تمام گفتن می‌‌‌ باید و تمام شنودن!
اما بر دلها مَُهر است، بر زبانها مُهر است و بر گوشها مُهر است!

***

تنهات یافتم!
هر یکی به چیزی مشغول و بدان خوشدل و خرسند:
بعضی روحی بودند، به روح خود مشغول بودند
بعضی به عقل خود، بعضی به نفس خود
تو را بی‌‌ کس یافتم!
همه یاران رفتند سوی مطلوبان خود
تنهات رها کردند
من یار ِ بی‌‌یارانم!

***

گفت: نماز کردند؟
گفت: آری!
گفت: آه!
گفت: نماز همه عمرم به تو دهم، آن آه را به من ده!

***

هر که را دوست دارم، جفا پیش آرم!
اگر قبول کرد، من از آن او باشم!
اکنون
همه جفا با آن کس کنم که دوستش می‌دارم
!


  
نویسنده : مهران ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۱