راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

آفتاب ِدر حجاب

وقتي‌ كه‌ ظلمت‌ از هر سو جاري‌ست‌
تنها روشناي‌ روي‌ توست‌
كه‌ مرا بازمي‌گرداند به‌ دنياي‌ نور
اي‌ زاده‌ و زايندة‌ عشق‌
اي‌ همچو من‌ زنداني‌ سياهي‌

و در آن‌ هنگام‌ كه‌ حافظة‌ مذكّر زمان‌ خاموش‌ مي‌شود
من‌ به‌ آن‌ شرم‌ خانگي‌ مي‌انديشم‌
به‌ آن‌ آفتاب ِ‌ در حجاب‌ ...

نيمي‌ از من‌ نيستي‌ تو ،
تمام‌ مني‌
و من‌ چون‌ كودكي‌ گريان‌
همواره‌ روي‌ به‌ تو خواهم‌ آورد.

***

باران‌، باران‌ است‌
و سيب‌، سيب‌
اما مرداب‌ نمي‌تواند دريا باشد
همچنان‌ كه‌ مگس‌ پرستو نيست‌

و من‌ با ريشي‌ انبوه‌
گاه‌ از انسان‌ - ميمون‌ نخستين‌ نيز حقيرترم‌

و اين‌ تويي‌ كه‌ بيداد زمان‌ چيره‌ نشده‌ است
برچشمان‌ پرمهر و دستان‌ بخشاينده‌ات‌
اي‌ عاج‌ پنهان‌ در آبنوس‌
اي‌ آفتاب ِ‌ در حجاب‌


تو باران‌ و نوري‌
تو با طراوت‌ نسيم‌ مي‌وزي‌ بر خاك‌ سوخته‌ من‌
با نجابت‌ و صبوري‌ مي‌روياني‌ مرا در اين‌ شوره‌زار
و برگهاي‌ يخزده‌ام‌ را آشنا مي‌كني‌ با گرماي‌ تنت‌

من‌ اما براي‌ تو هيچ‌ نياورده‌ام‌
جز شب‌ و ظلمت‌
و خاموشي‌ و سكون . . .

***

كجاست‌ آن‌ لحظه‌ دور
آن‌ محال‌ در دسترس‌ ؟
كجاست‌ آن دروازة بزرگ‌ طلوع ؟
تا با هم‌ عبور كنيم‌ از آن
رو به‌ سوي‌ دنيايي‌ كه‌ سياهي‌ را در آن‌ راه‌ نيست
به‌ آنجا كه‌ شعور زخم‌ خوردة من‌
مجالي‌ بيابد براي‌ آسودن‌
به‌ آنجا كه‌ تو در جايگاه‌ خود باشي‌
رخ‌ برافروزي‌
مغرور و سخي‌ چون‌ خورشيد
در برابر خورشيد
و بازكني‌ آن‌ دريچه‌ روشنايي را به‌ دنياي‌ خاكستري‌ من‌
تا خوابم‌ رنگين‌‌كماني‌ شود
سرشار از گل‌ و بوسه‌ و لبخند
رويايي‌ شيرين‌
چون‌ آن‌ آفتاب ِ‌ در حجاب‌ 

*****



این شعرو وقتی نوشتم که احساس کردم کار دیگه ای ازم بر نمیاد.
برای احترام گذاشتن به تمام زنان و دختران گرفتار اومده در چنبره یه فرهنگ مردسالار، که هر روز و هر ساعت به تحقیری ناخواسته تن می دن ... و دریغا که اون دسته از زنان و دختران که بدون پشتوانه فرهنگی لازم به مبارزه به این وضع می پردازن به دام تحقیری دیگه گرفتار می شن. تحقیری از اون دست که نمونه های زیادیشو تو همین وبلاگهای به اصطلاح پرطرفدار هر روز می بینین.
برای من این یه جور اظهار برائته، یه جور عذرخواهی از تمام زنانی که همه دشواریها رو تاب آوردن و در این وانفسای تحقیر دوگانه، شایسته نام پراحترام زن باقی موندن.

کجاست آن دروازه بزرگ طلوع... آن محال در دسترس؟
افسوس...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۱