راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

برای آزاده


... و پس از آن بار دیگر کریستف تنها ماند،- تنهایی کامل و مطلق. در آن شهر بزرگ، در آن شهر بیگانه و دشمن، کریستف خود را تنها می دید. تنهاتر از همیشه. ولی دیگر دلش از آن به درد نمی آمد. کم کم باور می کرد که سرنوشتش همین است ودر سراسر زندگی بدین گونه خواهد ماند.
او نمی دانست که یک روح بزرگ هرگز تنها نیست، و هر چند که بخت از دوستان محرومش کرده باشد، باز سرانجام دوستانی برای خود می آفریند، و آن عشقی را که خود سرشار از آن است به اطراف می پراکند؛ او نمی دانست که در همان زمان که خود را برای همیشه تنها و بیکس تصور می کرد، در زمینۀ مهر و محبت از خوشبخت ترین مردم جهان نیز غنی تر بود...

ژان کریستف
رومن رولان

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آذر ۱۳۸۱