راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

ترانۀ انسان برای انسان


تو آن‌ آفتابي‌
كه‌ تولد زمين‌ را ديده‌ است‌
در آن‌ هنگام‌ كه‌ آسمان جوان‌ بود

تخته‌ سنگي‌ هستي‌ تو
كه‌ اولين‌ باران‌ جهان‌ برآن‌ باريد
و اكنون‌ از درياش‌ باز نمي‌توان‌ شناخت‌.

تو آن‌ شاخه‌اي‌
كه‌ بلنداي‌ ناگزيرش‌
نخستين‌ پرنده‌ را پرواز آموخت‌


تو آن‌ آفتاب‌ و سنگ‌ و گياه‌ و پرنده‌اي‌
كه‌ به‌ سالها جمع‌ آمده‌اي‌
در هيئتي‌ اين‌ چنين‌
تا در خود بنگري‌
و دريابي‌ كه‌ اينك‌
هيچ‌ چيز به‌ تو شبيه‌تر از تو نيست‌

تو...
انساني‌ كه‌ دوست‌ مي‌داري‌
انساني‌ را كه‌ منم‌ ...


***

من‌ آن‌ غارنشينم‌
كه‌ ماه‌ را جادويي‌ عظيم‌ يافت‌
و چون‌ با شگفتي‌ به‌ زانو درآمد،
دستانش‌ با سنگ‌ و فلز آشنا شد
تا خاك‌ را شيار كند
و جانوران‌ را بردَرَد.

رمز آتش‌ را شناخت‌
تا از تاريكي‌ و سرما برَهَد
و باقي‌ بماند
و انساني‌ بشود كه‌ منم‌
من‌ ، كه‌ اينك‌ در برابر تو ايستاده‌ام‌
و آشكارا مي‌بينم‌
كه‌ هيچ‌ چيز به‌ من‌ شبيه‌تر از من‌ نيست‌

من‌...
انساني‌ كه‌ دوست‌ مي‌دارم‌
انساني‌ را كه‌ تويي‌ . . .

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۱