راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

به آن بهشت آزادی...

به آنجا که اندیشه رها از بیم باشد و سر، افراشته بماند؛
به آنجا که آگاهی آزاد باشد؛
به آنجا که جهان با چینه ها به هزاران قطعه تقسیم نشده باشد؛
به آنجا که واژه ها از ژرفای راستی بیرون تراود؛
به آنجا تلاشهای خستگی ناپذیر بازوان خویش را به سوی کمال بگستراند؛
به آنجا که جویبار زلال عقل راه خویش را به سوی بیابان هراسناک تعصبات مرده گم نکرده باشد؛
به آنجا که ذهن آدمی به یاری تو به گستره اندیشه و عمل رو آورد؛
به آن بهشت آزادی، ای پروردگار توانا، وطن مرا رهنمون باش!

رابین درانات تاگور(1941-1861)
گیتانجالی - سرود سی و پنجم



**************************



می اندیشیدم که سفرم در واپسین مرز توانایی ام به پایان رسیده؛ که راه ِ پیش رویم بسته است؛ که توشه ام به آخر رسیده و هنگام آن است که به ظلمتی خاموش پناه آورم...
اما دریافتم که ارادۀ تو را در من پایانی نیست. و زمانی که سخنان پیشین بر زبانم خاموشی می پذیرد، ترانه های نو از قلبم برون می تراود؛ و در آن هنگام که راه های قدیمی گم می شوند، سرزمینی تازه با شگفتی هایش در برابرم نمودار می شود.

رابین درانات تاگور(1941-1861)
گیتانجالی - سرود سی و هفتم

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۱