راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

Befor I go

شاید باور نکنید. ولی من این شعرو تو یه سایت XXX پیدا کردم؛ وقتی که داشتم وقتمو اونجا به بیهودگی تلف می‌کردم!
افتاده بود اونجا...مث یه تکه جواهر...گم شده در منجلاب...مثه خیلی از آدمایی که دوستشون داریم...همین دور و بر ما... کسانی که خواسته یا ناخواسته افتادن اون تو.
من خم شدم و این شعرو از اون تو در آوردم، شستم و اینجا نشوندمش.

ای کاش هممون بتونیم گاهی خم بشیم و از نزدیک نگاه کنیم.
اونوقت شاید انتظار یه قلب که داره برای پرکشیدن از قفس دروغ و هوس در تنهایی خودش پرپر می‌زنه به پایان برسه...




...Before I go
When my life has reached its final end
And I take that final breath
I want to know I've left behind
Some"good" befor my death
I hope that in my final hour
In all honesty I can say
That somewhere in my life time
I have brightened someone's day
Give to me the strength I need
Open my mind and soul
That I might show sincere compassion
And love others befor I go
For if not a heart be touched by me
...and not a smile was left behind
Then the life that I am blessed with
Will have been a waste of time
With all my heart, I truley hope
...To leave something here on earth
That touched another, made them smile
And gave to my life......worth

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۱