راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

تو هم...بروتوس؟

اون موقع هنوز آف لاین هاتو نخونده بودم...
کاشکی نخونده بودم.
کاشکی..

متأسفم برای تو که فکر می کردم با بقیه فرق داری ... و نداشتی. متأسفم برای خودم که اجازه دادم بهم بگی:" تو با نظر دادن درباره من و در وبلاگ من سعی داری خودتو مطرح کنی..."

یادم نمیاد که در تمام این سالها کسی به پشتوانه چند تا آدم سطحی و احساساتی که گاهی حتی بلد نیستن فارسی رو درست بنویسن چنین توهینی به من کرده باشه.

چقدر زود قواعد بازی با وبلاگها و وبلاگ‌نویسها رو یاد گرفتی. چقدر زود خودتو گم کردی. یعنی چند تا کلیک بیشتر اینقدر می‌تونه آدمارو عوض کنه؟

به سلامت عزیزم.
برو و به بلاگت برس و در پناه اهالی دمکرات بلاگستان باش. به دید و بازدید هر کسی برو. به همه سر بزن. طرفدار جمع کن . احساس بی نیازی و قدرت کن و مثل اربابها حرف بزن. و نگران باش که مبادا آدم ناپخته و تنگ‌چشمی مثل من از شهرت تو و بلاگت سوءاستفاده کنه. در مقابل به دست آوردن این همه طرفدار و خواننده، از دست دادن یه دوست چه اهمیتی داره؟

چند وقتی بود که نشانه هاشو می دیدم ولی زیاد مطمئن نبودم. اما با این حرفات احساس کردم که بیشتر شاهد یه نمایش از پیش فکر شده و تمرین شده هستم.
متأسفم که حرف زدن در باره بخش کوچکی از واقعیت، ممکنه اون تصویر دوست داشتنی رو که در ذهن خواننده هات ایجاد کردی کمی خدشه دار کرده باشه. اما نگران نباش. کسی به حرفای من توجه نمی کنه. ابراز احساسات طرفدارات و غش و ضعفشون برای تو و ... به جای خودش باقیه. تو ادامه بده.
نمایش هنوز ادامه داره.

در روزگار ِ سیطرۀ کمیت و فرمانروایی ارقام، در دنیایی که دوری و نزدیکی آدمها با تعداد کلیک ها تعیین می شه، چرا باید از تو توقع دیگه‌ای می داشتم؟ چرا باید تو رو متفاوت با بقیه می دیدم؟

خوش به حال اهالی دنیای قشنگ وبلاگها!
خوش به حال حیوانات و بچه ها که وبلاگ ندارن و نظر نمیدن!


افسوس...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸۱