راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

تعلیم نهایی



سالها پیش، در ژاپن، فانوسهایی از خیزران و کاغذ می ساختند و داخل آن شمع می گذاشتند. شبی مردی نابینا به ملاقات دوستی رفت. هنگام بازگشت، دوست فانوسی به دستش داد که تا خانه همراه برد.

مرد نابینا گفت: "نیازی به فانوس ندارم. تاریکی و روشنایی برای من یکی است."
دوست پاسخ داد: "می دانم که برای یافتن راه به فانوس احتیاج نداری. ولی اگر فانوسی به دست نداشته باشی ممکن است در تاریکی شب کسی به تو برخورد کند. فانوس را با خود ببر."

مرد کور با فانوس به راه افتاد. هنوز راهی دور نپیموده بود که تنۀ محکمی خورد. با شگفتی اظهار داشت:
- "چرا جلویت را نگاه نمی کنی؟ فانوس را نمی بینی؟!"
عابر جواب داد:
- "برادر! فانوست خاموش شده..."



****************




روزی مردی روی تپه‌ای ایستاده بود. سه رهگذر از دور او را دیدند و درباره‌اش به صحبت پرداختند.
یکی گفت: "حتمآ اسب خود را گم کرده است." دومی اظهار داشت: "نه، شاید دنبال دوستش می‌گردد" و سومی ادعا کرد: " آن بالا رفته است که هوایی بخورد."

سه رهگذر، که نمی‌توانستند در این امر با هم توافق کنند، به راه خود ادامه دادند تا به بالای تپه رسیدند.
یکی پرسید: "ای دوست! اینجا آمدنتان به این دلیل نیست که اسب خود را گم کرده اید؟"
مرد جواب داد: "خیر، اسبم را گم نکرده‌ام."
دومی سئوال کرد: " آیا در جستجوی دوستتان هستید؟"
مرد پاسخ داد که خیر، به دنبال دوستش نیست.
رهگذر سوم گفت: "حتمآ اینجا آمده‌اید که هوای تازه تنفس کنید."
مرد گفت: "نه!"

- "شما که به همه سئوالهای ما پاسخ منفی می‌دهید، ممکن است بگویید برای چه به اینجا آمده‌اید؟"
مرد جواب داد :"من فقط اینجا ایستاده‌ام..."



از داستانهای ذِن

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ۱۳۸۱