راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

آن که می پنداشت می داند، دوستم بود


I.
در خلوتزار ِ هوس
دختر
بازیگوشانه می خندد:
برق ِ هر ستاره
دلش را آکنده است از شوری شهوتناک .

پس
دامن را سبدی می کند
برای همه آن ستاره ها
که آرزو دارد از آسمان بچیند.

II.
دامن دخترک خالی ست از هر ستاره ای
در معبر پشیمانی...

تنها عریانی ِ خویش را نمایانده است
به جمعی که بر او چشم درانده اند.

با آرزویی رفته بر باد،
بر جای مانده است
و حسرت تلخش
ستاره ای دیگر است
بر آسمانِ شب ...


  
نویسنده : مهران ; ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ دی ۱۳۸۱