راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

وقتي‌ فراموشم‌ مي‌كني چشمانت‌ را ببند


مرا نگاه‌ مي‌كني‌ و
ديگر نمي‌بيني‌

و اكنون‌
به‌ سختي‌ مي‌توانم‌ باور كنم‌
كه‌ اين‌ چشمها
همان‌ ستاره‌هاي‌ درخشان‌اند.


زمزمه‌ام‌ را مي‌شنوي‌ و
ترانه‌ام‌ را از ياد مي‌بري‌

و اكنون‌
كلمات‌
ديگر نه‌ گلواژه‌هاي‌ تو
كه‌ علفهای هرز من‌اند.

سيماي‌ سنگي ام‌ را مي‌بيني‌ و
تپشهاي‌ قلبم‌ را در نمي‌يابي‌.


گويي‌ در اعماق‌ نيمۀ تاريك‌ ماه‌ آرميده‌ام ...

برای NANIK



  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸۱