راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

باران باش


اي‌ دل‌ شبزده‌، چراغان‌ باش‌
يك‌ نفس‌ از بلا بسامان‌ باش‌

تا به‌ كي‌ زخم‌ مي‌زني‌ برجان‌؟
درد از حد گذشت‌، درمان‌ باش‌

رنج‌ عالم‌ خريده‌اي‌ بسيار
زانچه‌ كردي‌ كنون‌ پشيمان‌ باش‌

غم‌ از اين‌ "مهرخانه"‌ بيرون‌ كن‌
ورهجوم‌ آوَرَد، نگهبان‌ باش‌

دل‌ رها كن‌ زخلق‌ پرغوغا
فارغ از مكر شيخ‌ و شاهان‌ باش‌

هر كه‌ را در مقام‌ خود مي‌دار
خصم‌ دشمن‌، رفيق‌ ياران‌ باش‌

جز به‌ اهل‌ صفا مشو دمساز
وز عبوس‌ ِ زمانه‌ پنهان‌ باش‌

گم‌ مشو از خود، ار گهر گم‌ شد
از گهر بي‌نياز چون‌ كان‌ باش‌

زندگي‌ كن‌ چنان‌ كه‌ شايد كرد
در خور ِ نام‌ نيك انسان‌ باش

در ديار ِ جفا و بدعهدي‌
تو وفا كن،‌ درست‌ پيمان‌ باش‌

خشكزارست‌ اين‌ زمين‌ امروز
نام‌ باران‌ ميار، باران‌ باش‌

عاقبت‌ صبح‌ مي‌شود طالع‌
به‌ شب‌ ِتيره‌، گو، هراسان‌ باش‌

من‌ چه‌ گويم‌ چگونه‌ بايد بود؟
او چه‌ گويد؟ هرآنچه‌ گفت‌ آن‌ باش‌

*****



فعلآ تا در حال و هوای غزلم، بگذارید صفایی بکنم.
ستاره های عزیزم و آزیتای گرامی کمی حوصله کنین. دوباره با شعرهای سپید برمی‌گردم. اون قدر سپید که دیده نشه اصلآ!

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳۸۱