راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

شنبه روز بدی بود، روز بی‌حوصلگی...

...روز خوبی که می‌شد
غزلی تازه بگی


چقدر دلم می‌خواست که این بغضو به کاغذ منتقل کنم.
ولی افسوس...
به قول محمد علی بهمنی:
خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست...

پارسال این موقع چقدر همه چیز همیشگی به نظر می‌رسید.
الان دیگه هر دو اینو خوب می‌دونیم...ولی بذار دوباره بگم - این بار فقط به خودم- که هیچ چیز برای همیشه نیست نازنین!

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۱