راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

چشمه‌



ماهي‌ ِ نور
در حباب ِ‌ آب‌ مي‌رقصيد.
آبي‌ ِ آسمان‌
در زلال‌ِ چشمه‌ تاب‌ مي‌خورد.


[نمي‌خواستم‌ فراموشش‌ كنم‌
اگرچه‌ درد
تنها يادگارش‌ بود.]



علفهاي‌ هرز
از چشمانش‌ نوشيدند.
خاك‌ دلتنگ‌ شد.
و گامي‌ فراتر
ياسهاي‌ سپيد
از داغ داغ ِ حسرت‌ پرپر زدند.


[نمي‌خواستم‌ فراموشش‌ كنم‌
اگرچه‌ درد
تنها يادگارش‌ بود.]

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸۱