راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

تنها در پايان‌



همه‌ چيز به‌ پايان‌ رسيده‌ است‌
و صندلي‌ها
خيره‌ در سكوت‌
به‌ صحنه‌ خالي‌ تعظيم‌ مي‌كنند.

با آن‌
- كه‌ پشت‌ شيشه‌ها حيران‌ به‌جا مانده‌ است‌ -
چه‌ خواهي‌ كرد؟


بيرون‌
بارانِ‌ نيمه‌ شب‌
آخرين‌ آهنگ‌ را مي‌نوازد.
مه‌
چون‌ مسافري‌ غريب‌ از راه‌ مي‌رسد.

با آن‌
- كه‌ آتش‌ و نوازش‌ را از ياد برده‌ است‌ -
چه‌ خواهي‌ كرد؟


سراپا خيس‌ و خسته‌
چون‌ وهمي‌ در دل‌ شب‌ باقي‌ مانده‌ است.

با آن‌
- كه‌ دوستت‌ دارد -
چه‌ خواهي‌ كرد؟

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ دی ۱۳۸۱