راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

سارا

این چند وقته هی داشتم با خودم فکر می کردم که خب، آدم ِ بیکار! از این وبلاگ نویسی ِ تو آخرش چی قراره حاصل بشه؟ همه دلخوشیت به اینه که چند تا دوست پیدا کردی؟ دلت خوشه که میان برات دست می زنن و تشویقت می کنن؟ مشهور می شی؟ هر روز باید به چند نفر سر بزنی تا آمار مراجعین کم نشه؟ لینک بده بستون کنی، یعنی همون کاری که تا چند وقت پیش دلالا با کد اقتصادی می کردن؟ تو روزنامه "هم سیاره ای" راجع بهت بنویسن؟ در سایت "گُنگ" بهت لینک بدن؟ اگه در گوگل کسی اسمتو تایپ کرد، علاوه بر "راز گل سرخ" ، یه کلمه هم از افاضات تو همراش بیاد؟

همه این فکرا رو کردم. ولی راستش در نهایت تصمیم گرفتم که به جای شعر و ادب و این جور چیزا یه مطلبی در باره 17 دی بنویسم. نه! منظورم روز کشف حجاب نیست. آخه 17 دی سالروز مرگ تختی - یا اون جور که اغلب گفته می شه: جهان پهلوان تختی - هم هست.

می دونم که این مطالب در ظاهر هیچ ربطی به هم ندارن. اگر هم داشته باشند سنخیتی با بلاگ من ندارن. به علاوه، می دونم که باورش براتون دشواره؛ اما من بین نظری که مردم ما نسبت به تختی دارن، رفتاری که شاگردان گالیله با او داشتن و اظهارنظرهای خواننده های بعضی وبلاگها شباهتهای عجیبی می بینم.

اگه عمری بود و همت و حوصله دشمن تراشی برای خودم رو داشتم، در چند روز آینده شاید این کارو کردم. نمی دونم. شاید هم بهتره که خواب خوش کسی رو آشفته نکنم. به نظر میاد که آدمیزاد جوری خلق شده که دروغهای لذت بخش رو به حقایق غم انگیز ترجیح می ده. به هر حال هنوز مطمئن نیستم. ببینم تا چی پیش میاد. به قول لاادری:
گر بماندیم زنده، بردوزیم
جامه ای کز فراق چاک شده
ور نماندیم، عذر ما بپذیر
ای بسا آرزو که خاک شده...

**********



اما امشب دلم می خواد شعری رو اینجا بنویسم که برای من به دلایل شخصی با مفهوم 17 دی آمیخته شده. از کتبالوی عزیز و سایر دوستان پیشاپیش عذر می‌خوام اگه ارتباط برقرار کردن با این شعر کمی دشواره. اما امیدوارم که این طور نباشه. چرا که من هنوز هم به اون حس بی‌بدیل دختران حوا برای لمس احساسات درونی آدمها و درک شهودی پسران آدم برای دریافتن بی‌واسطه حقایق امیدوارم.



سارا

. I
سارا نمي‌داند كه‌ هست

دربرگرفته‌ او را پوششي‌ رازآلود
معلق‌ و توضيح‌ ناپذير

اينك‌ سارا شناور است‌ در دريايي‌ از وهم‌


سكوت
آرامش‌ ِهزارساله

هيچ‌ نيست‌
مگر حس ِ‌ خودبه‌خودي‌ ِ حيات‌

و سارا
مفهومي‌ سر به‌ مُهر
حجابي‌ ماوراء حجاب‌


.II
كسي‌ به‌ در مي‌كوبد
گاه‌ گاه‌
صداها طنين‌ مي‌اندازند در جانش‌

چشمان‌ِ خواب‌ آلود
موج‌ ِ رخوت‌
درياي‌ وهم‌


سارا به‌ هيچ‌ چيز نمي‌انديشد
نمي‌ترسد
نمي‌داند كه‌ هست‌

اما حيات‌ در او دميده‌ مي‌شود
مثل‌ نسيم‌ كه در گل‌ شيپوري


.III
لرزش‌ ِسيالِ‌ رقيق
صداي‌ طبلها و شيپورها از دوردست‌
روزنۀ‌ نور

ناگاه‌ برمي‌آشوبد درياي‌ ساكن‌
كشمكشي‌ مهيب‌
ضربه‌اي‌ سنگين‌
انفجار ِ نور

و سارا پرتاب‌ مي‌شود
به‌ جهاني‌ ماوراء جهان‌


. IV
اكنون‌ سايه‌ها و اشباح

سارا خيره‌ مي‌نگرد به‌ نور
مي‌شنود صداي‌ خود را
بي‌قرار و نامأنوس‌

حجم‌ درهم‌ فشرده‌ اينك‌ گسترده‌ مي‌شود
در فضاي‌ رقيق‌ ِ بي‌انتها

و سارا
همچنان‌ كه‌ آن‌ جهان‌ را فراموش‌ مي‌كند
مفهوم‌ مي‌يابد در اين‌ جهان‌


. V
سارا
مسافر ِ زمان‌
در بستري‌ از گلهاي‌ شيپوري‌


اينك‌ مي‌داند كه‌ آمده‌ است‌ تا بماند
و نمي‌داند چرا و چگونه‌

نسيم‌ مي‌داند.
مي‌خندد و
هيچ‌ نمي‌گويد. . .

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۱