راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

پیامهای بازرگانی دوستانه از شبکۀ "راز مگو"!

بعد از یادداشت 16 دی ، یه جورایی احساسم نسبت به این محیطی که توش می نویسم تعدیل شد.
امشب دلم می خواد کمی در باره دیگران بنویسم. و این دیگران یعنی شما. شما دوستانی که به صورتهای گوناگون منو از نظراتتون آگاه کردین؛ خیلی ها در همینجا، بعضی از دوستان نزدیکتر از طریق ای میل یا هنگام گپ در یاهو، و تعدادی از دوستهای خیلی نزدیکتر هم به صورت شفاهی و رو در رو ...

تارای نازنینم که سارا رو می شناسه (تارا جونم! من هنوزم گاهی اشتباهی به جای تارا می گم سارا!).
آسمانی عزیزم که مثل همیشه حرفای قشنگی زد.(همیشه یادم می مونه که چقدر در روزهای اول منو با علاقه و مهربونی به نوشتن تشویق کردی).
مژگان بانو ، غزل بانوی گرامی که شعرهاش یکی از دلایلی بود که نرفتم و موندم.( آه بانو! بیا که بعد از این / حرفی از جنس غم به هم نزنیم).
کتبالوی دقیق و سختگیر که همیشه بدون پرده پوشی منو از برداشتهای خودش در باره شعرهام آگاه می کنه (و در برداشت آخرش بهتزین تعبییر رو ارائه کرد).
پویا که به قول خودش به طور وحشتناکی با شعرام صمیمی شده ( پویا جون نترسون منو تو رو خدا!).
بهارخانم گل که یه قسمتهایی از سارا اونو به یاد خودش انداخت(چه خوب!).
ستاره۲ جونم که بر خلاف ستاره 1جونم اغلب منو با ابراز لطفش شاد می کنه (راستی ستاره خانم ، من کلک زدم. پلاکم خیلی از پنجاه و هفت پایینتره! مال زمانیه که ماشینها اصلا پلاک نداشتن و پلیسها اونا رو به اسم راننده هاشون می شناختند!).
مجهول عزیز که خیلی به من کمک کرد برای ساختن لوگو و سردر ( و تازگیها با من قهره انگار!).
الهام که برداشت جالب توجه خودشو از سارا داشت و عقیده داره که " زندگی هیاهو و تکاپوست".
نازی، دوست عزیزی که بهم مژده داد که منم مثل خیلی های دیگه به پوچی منطقی رسیده ام!
سمن خانم گل که خیلی دلش می خواد من ارتباط بین گالیله ، تختی و وبلاگها روبراش توضیح بدم!( چشم سمن جان، حتی اگه از آوردن اون مطلب در اینجا منصرف شدم برای تو جداگانه می فرستمش).
زیتون ِشیطون ، که هم خودشو هم بلاگشو خیلی زیاد دوست دارم.(راستی می دونستی که من و بابات یه جورایی همکاریم؟)
آزیتای بسیار گرامی که از صمیم قلب از خدا می خوام که بهش تندرستی و آرامش عطا کنه.(تو هم میدونستی که من تقریبآ هم ولایتی تو هستم؟)
دوره گرد عزیز که نظراتش اغلب کوتاه اما خیلی صائبه.( بزن زنگو! لوطی وارد شد).
مثبت عزیزم که کمی این اواخر اذیتش کردم ناخواسته (اما خودش می دونه که اگه حرفی زدم فقط از روی علاقه بود).
یک زندگی-یک ترانه که از سارای من به یاد سارا کوچولوی خودش افتاد.
الهه ناز که از احساس خویشاوندی روحی خودش با این صفحات گفت.( سلام خویشاوند عزیز!)
رند خلوت نشین که هر چند وقت یکبار از خلوتش به در میاد و سراغی می گیره.( آه از این گامهای لرزان دوست من).
فروز مهربون و مراقب!( تو کار دیگه نداری دختر؟ برو به پروژه ت برس!)
مرتیا که ازم خواست ناامید و کم حوصله نباشم و کار خودمو بکنم (چشم!).
سحر عزیز که دیر به دیر میاد ولی هر وقت میاد همون سحره، با همون ظرافت و محبت همیشگی ( راستی با امتحانات چه می کنی سحر جان؟)
لیلای سبز که مثل بهار دیر میاد و زود می ره(سبز! تویی که سبز می خواهم...)
شبهای مسکو که خیلی محترمانه میاد چند کلمه دوستانه می نویسه و محترمانه می ره (ایزدیراستی گاسپادین!)
و بالاخره بامداد، آرش ،مهریار ،اهورا ،خبیث و فری که هر کدوم به نوعی ابراز محبت کردند.(فری بهم گفت که طبع مایوسی دارم!)

و بقیه دوستانی که ممکنه الان در نام بردن ازشون غفلت کرده باشم.
اووووو... خدای من! نانیکِ خوبم داشت یادم می رفت. ازت ممنونم به خاطر همه محبتها و تشویقهات نانی جونم.

ماه یه نیمه روشن هم داره.
گمان می کنم که امشب بالاخره به قسمت دوست داشتنی تر این مجازستان یه نگاهی انداختم.
روزگار خوش!

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ دی ۱۳۸۱