راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

اما …

نه !
چشمانت را مقصر ندان
آنها با من مهربان بودند …

و ياوران من
دستانت
كه عشق را از شاهرگ زندگي عبور دادند
تا واقعيت و رؤيا
در بستر افقهاي دوردست
هماغوش يكديگر
جاودانه به خواب روند.

مي‌داني؟
محبت از عشق حتي‏، قشنگتر است
و تو مهربان بودي

اما من
ديگر شيطنت باد بازيگوش را
در لا به ‌لاي گيسوان درهمت تماشا نخواهم كرد
و به پيام خاموشوار ِ نگاهت تن در نخواهم داد

چشمانت را مقصر ندان
آنها با من مهربان بودند …


صميمي‌تر از اين آسمان آبي
كه بالاي سر تو پرواز مي‌كند،
جايي بايد باشد
جايي در دور دستها
در نبض ِ فراموش شدۀ زمان
در خواب ِ سپيد ِ ياس
و در لحظه‌هاي متروك ماندۀ عشق

تو خوبي
خوبتر از خورشيد
كه نورش را بي‌دريغ
به خوبي و بدي يكسان هديه مي‌كند

تو خوبي
خوبتر از من
كه زمين زيرپايم را ، حتي
با واژه‌هاي ترديد تفسير مي‌كنم.

تو خوبي
خوبتر از علفهاي رام
كه طعم دهان بره‌هاي چمنزار را دارد

تو خوبي…
اما
خوب بودن كافي نيست.
چشمانت را مقصر ندان
اين حكايت ديگري‌ست …


اگر بتوانم
دوباره سلام خواهم داد
به انتظار برگ براي روييدن
به خواهش ستاره براي درخشيدن
و به پيرمردي كه مي‌رود تنها
در راه پوسيدن.-

نه !
مرگ پايان اين معما نيست.

سلام خواهم داد
به بوي تازگي ِ دنيا
به سيالِ سبز ِ هوا،
به آن جوانۀ عطرآگين ِ شكفته روي شاخه‌هاي رََسته از خشونت سرما

نگاه خواهم كرد
به شكوفه‌هايي كه سربلند كرده‌اند از خواب
و سلام خواهم داد
به مردمي كه ديگر نمي‌گويند:
-"چه درد جانكاهي، چه روزگار بدي بود!"
و هيچ نمي‌پرسند:
-"چگونه اضطراب لحظۀ آغاز به حسرت لحظۀ پايان پيوست؟"


اما تو
هميشه به ياد داشته باش
كه راه ما به پايان خود نرسيد
اگر چه رفتيم
تا آنجا كه مي توانستيم

و من
پا به پاي آتشبازي شكوهمند خاطرات ديروز اشك خواهم ريخت
اما ديگر آن كتاب نيمه‌تمام را ورق نخواهم زد
و حسرت اندوهبارم را
همراه لحظه‌هاي ناشناختة فردا
خواهم پذيرفت

تو
اما
چشمانت را مقصر ندان
آنها با من مهربان بودند …

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۱