راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

به هيچ چيز مينديش


بگذار شكست كامل شود
به چيزي فكر مكن

به آن
كه در شب ِ يخزده
به خود رجعت مي‌كند مينديش

قلبهاي شكسته
هميشه مي‌توانند التيام بپذيرند …


زخم ِ قديمي سر بازكرده
خونچكان شده است

تو اما وجدانت را ميازار
اين شيار برچهره من
از تازيانۀ آزار تو نيست
تو تنها آن را ژرفتر كرده‌اي
آري
اين است آنچه توانسته‌اي


زانوان خسته خم شده‌اند
دستان بي رمق تكيه‌گاهي طلب مي‌كنند
چشمان بي فروغ جوياي نورند

تو اما آسوده باش
بگذار ويراني كامل شود
و خاموشی آواي شومش را سر دهد

به آن
كه با عشق و بهت و بيزاري
به خود رجعت مي‌كند مينديش

ساقۀ لگدمال شده
سرانجام سربلند مي‌كند
آنچه تو در من شكستي نيز
مي‌تواند روزي التيام پذيرد.

نه !
به هيچ چيز فكر مكن...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ دی ۱۳۸۱