راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

موشها و آدمها


با دستان‌ِ بسته‌ از پشت‌
و چشمانِ‌ تهي‌ از نگاه‌ ،
بر زين‌ ِ معلق ِ‌ اسب ‌ِ پشت‌ و رو
مرد
آويخته‌ است‌
به‌ ريسمان‌ مرگش‌ ...


بر شاخۀ‌ درخت‌ پير
موش‌ سفيد طناب‌ دار را مي‌جود:
- كه‌ بود؟

و در تاريك‌ِ خاك‌
موش‌ سياه‌
خوابهاي‌ فلزي‌ سرد مي‌بيند:
- چه‌ مي‌گفت‌؟

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ بهمن ۱۳۸۱