راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

رویای پنهان در بیداری


بغضی که در تو بود،
گریه را در من ناتمام گذاشت.
اما
آخرین قطره اشکی که از چشمان تنهایی‌ام فروچکید،
مثل به خاطرآوردن یک لبخند بود:
گشودن دری
روبه دنیای ساده و صمیمی هفت سالگی،
باز کردن پنجرۀ آفتاب
بر باغ ِ یادهای فراموش شده.

آخرین قطرۀ اشکم
مفهوم ِ گنگِ درکِ حضور تو بود
در شبی تنها
که حتی عروسک‌ها نیز به خواب رفته بودند...


دیگر دیر است، خیلی دیر
و تو اکنون به رؤیای خوابی می‌مانی
پنهان در بیداری
و آرزوی من
برای شنیدن خنده‌هایت
رنگ می‌بازد در تاریکی و تنهایی.
خنده‌هایی
که خوابِ کبوترانِ خاطرم را آشفته می‌کرد
و شقایق‌ها را به مهمانی سبزه‌زاران می‌برد.


من اینک
به گنجشک باران‌خورده‌ای می‌مانم
مانده در پشت پنجرۀ پاییز
و هیچ کس صدای تنهایی مرا نمی‌شنود،
حتی تو
تو که تا دیرگاه بیدار می‌مانی
و با نوازش سرانگشتان مهربانت
کابوس این پیله نشین را
به خواب ِ خوش ِشاپرک‌ها بدل می‌کنی.


ای آشنای شبانه من!
مرا
ناشناخته
به خود رها کن
چرا که ذره ذرۀ عشق ِ به غارت رفته‌ام را من
از تاجران حجره‌های دروغ بازپس گرفته‌ام،
تکه‌تکه‌های غرورم را
از سنگفرش ِ لگدمالِ آنان بدر برده‌ام،
و حالا
و حالا هیچ کس نمی‌داند
که این به خون‌آلودۀ نیمه‌جان
که روی دستانم پرپر می‌زند،
روزی قلب من بود ...


چشمانت را نمی‌بینم.
صدایت را نمی‌شنوم.
گلبرگ‌های کوچک یاس
باغچه را
از حضور ِ مأنوس ِ خاطره‌ات پر کرده‌اند ...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۱