راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

يک شهر


از چند سربالايی بالا رفتم، يکی دو پيچ را پشت سر گذاشتم و پيش رفتم
مستقيم گام برداشتم و جلو رفتم،
دری باز شد، وارد شدم
خود را درون خود گم کردم.

شهری بيگانه که نمی شناختم،
با خانه هايی غريب
بعضی چون لانه مورچگان، بعضی خالی ِخالی
بعضی ها سر تا پا پنجره بعضی چون ديواری کور

درون کوچه ای پيچيدم تنگ و تاريک، کج و معوج
مرا چرخاند و گرداند و به نقطه اول برگرداند.

وارد جاده ای آسفالت شدم با بلواری در وسط
مستقيم و وسيع، تا سپيده دمان مي رفت.

در کوچه ای باران می باريد
در انتهای آن آفتاب
و در سومی نور مهتاب.

از پلی گذشتم
نصف آن غرق نور فانوسها
نصف ديگر غرق تاريکی.

کنار هم دو درخت ديدم
بر يکی هيچ برگی نمی جنبيد
ديگری اما به خود می پيچيد، ناله می کرد و فرياد می کشيد.

در اين شهر هيچ چيز شبيه چيز ديگر نيست
غير از انسانها!
آنها همه دوقلو، سه قلو، پنج قلو، ده قلو و ميليون قلو هستند
همه بزدل،
همه دلير.
همه احمق،
همه دانا.
همه خوک،
همه فرشته.

ناظم حکمت
ترجمه: غلامرضا خسروشاهی




من این شعر رو از وبلاگ آرکاداش برداشتم؛ بدون اجازه آقای خسرو شاهی عزیز، که امیدوارم این جسارت منو به خاطر علاقه وافری که به ناظم حکمت دارم ببخشند!

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳۸۱