راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

اتوبوسي به مقصد هرگز

هرگز دوستم نخواهی داشت
و من هرگز تو را به نام نخواهم خواند.

از آنچه در من می‌گذرد
با خبر نخواهی شد
و من راز دلت را هرگز نخواهم دانست.

لبانت را نخواهم بوسيد
و تو بر شانه‌ام تكيه نخواهی داد.

از ستيز ِ روزانه چون به خانه بازگردم،
دسته گلی برايت به همراه نخواهم آورد
و تو در را با لبخندی بر من نخواهی گشود.

وقتی كه ديگر پير و فرسوده باشم،
گيسوان نقره فامت
ياد هوسهای دور را درمن زنده نخواهد كرد.

و چون جهان را بدرود گويم
برمن اشكی نخواهی فشاند.

هميشه غريبه باقی خواهيم ماند.


اين همه
هرگز نخواهد شد.
چرا كه تنها يك نگاه بود
در صفِ مسافرانِ منتظر

و تو رفتی
و من برجای ماندم …

  
نویسنده : مهران ; ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۱