راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

او


با لبخندی مهربان
و چشمانی كه اميد و روشنايی‌ست،
دختر دلتنگی‌های من
بهار را به من هديه می‌‌كند
در دستهای جوانش

پناه نوميدی‌هاي من
با مژگانی نمناك
كه بغض مرا تاب آورده‌اند
نگهدارندۀ آتشی ست كه در قلبم زبانه می‌كشد

اشكی اگر از چشمم فرو می‌چكد
هموست كه داغ گريه را از عشق مرهمی می‌نهد
و آنگاه كه قلبم آهنگِ شكستن دارد
نگاه مهربان اوست كه آخرين سنگر را از ريزش باز می‌دارد


در آغوش گرم او
مرا از هیچ چیز و هیچ کس هراسی به دل نيست...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۱