راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

عشق به روايت تنهایی

عشق
شاخه‌ای جدا مانده است،
ريشه دوانده در زخم ِ زمين
بهره گرفته از اشك ِ مردگانِ خاك
كه باد و آتش
بر آن می‌رويد.

به بر چون بنشيند،
آرزويی می‌شود
انباشته از خونِ تلخ ِ حسرت ِ ايام.
پيوسته در انتظار
تا كبوتران سپيد بالش به منقار بشكافند.

عشق
ترانه‌ای خاموش است.
هر چند
در يخچكانِ منجمد ِ يك كوه
سرود بهاری يك رود می‌تواند بود
يا خنكای روشن ِ يك چشمه
در ُهرم ِ سينۀ يك صحرا

افسانه‌ای است عشق
يادگار‏ِ گرد گرفتۀ اعصار
كه افسون تلخ آن
هميشه در دل ماست.

بيتی
كهن تر از قصيدۀ همیشگی ِ بودن...


با اين همه، هنوز
در چارفصل ِ جاری ِ هجرت
عشق
شاخه‌ای جدا مانده است
شاخه‌ای تنها …


  
نویسنده : مهران ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۱