راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

اونقدر رفتم...

اونقدر رفتم که جاده تموم شد
اونقدر رفتم که دلتنگیهام یادم رفت
اونقدر رفتم که به آخر تنهایی هام رسیدم
اونقدر رفتم که چشمای تو طلوع کرد...

***

ولی ندونستم چرا چشمام آخرش گرم و خیس شد
این اشکها از کجا اومده بودن؟
تو می دونی؟
برام بگو...



  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۱