راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

شاهدان بر خود

در ما شک کردید،
ولی ما واقعی بودیم.
پا سفت کردید به انکار ِ ما
ولی
ما خود به حضور ِ خود شهادت دادیم

هیچ بارانی بر ما نبارید،
هیچ آفتابی بر ما نتابید،
نسیم هرگز برای ما ترانه ای زمزمه نکرد،
ما خود سر از این خاک خون آلود برکردیم ...

ما را نابوده خواستید
رُستنمان را باور نداشتید
و آنگاه که سرانجام قد راست کردیم
جز به نفرت پذیرایمان نشدید.

ما، اما، پاگرفتیم
و برآمدیم
رخ در رخ ماه
چهره به چهرۀ خورشید ...

و اینک زندگانی ِ ما
از شما منّت نمی برد؛
از شما
که فخر می فروشید
به خورشید فریبی که در آسمانِ کاغذی
فراچشمانتان آویخته اید.

دوان به پا
خزان به سینه
گذشتیم از هر خارزار.

بی مدد خدایان
بهشت گمشده خود را جُستیم
سنگ به سنگ
عشق به عشق
و پای بی پا پوشمان
نقطه به نقطه درد را شناخت
و عصارۀ تلخِ قرنها
در کام ِ جانمان فروچکید.

شما را به ما اعتنا نبود
ما خود خاطرۀ خود را گرامی داشتیم.

لغت به لغت
به خاطر سپردیم
همه آن واژه ها را
که شما پاک کردید از کتاب پدرانمان
و حرف به حرف نوشتیم
آنچه را که پس از ما
پسرانمان باید بدانند.

دلقکانِ هزار اطوار را
واداشتید تا گمراهمان کنند
و خدایانِ دروغین تان
به تهدید بر ما چشم دراندند.

ما به رقص ِ زنگوله ها اعتنا نکردیم.
رشته های چرمین ما را هراسان نکرد.
فریاد زدیم:
-«ناله ها و نواله ها،
گوشواره های حماقت،
و خدایانِ شلاق به دست،
همه یکسر ارزانی شما باد!»

ما از مرگ عبور کردیم
و به زندگی پیوستیم ...

اکنون شما می میرید
تباه می شوید
و ما زنده می مانیم.

چرا که شما انکار کردید ما را
ولی ما خود به حضور ِ خود شهادت دادیم
ما خود سر از این خاکِ خون آلود برکردیم ...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۱