راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

عقاب

گلها بار ديگر سر برمی‌آ‌ورند
و سينه‌سرخها دوباره در باد شناور می‌‌شوند.

بی‌تو اما، من
بهار را درنمی‌يابم:
گلها به رنگ خزانند
و بهار به لهجۀ پاييز سخن می‌گويد…


در آبی ِ بی انتها
بال می‌گشايند كبوتران سپيد

بی تو، اما، آسمان خالی‌ست
و تنهاست
مثل دل من …


پيچكها بر درگاه می‌رويند.

چشم من هميشه منتظر است
و هميشه
هيچ نمی‌بيند
تا تو برگردي

***
زورق به ساحل می‌رسد،
پرنده به آشيانش،
و من
به هيچ كجا …

-----------------------------------------------



این شعر رو سالها پیش برای سیروس نوشتم. عقابی که به همراه دوستش در آسمان اسیر شعلۀ نابودگر جنگ شد. و هنوز بعد از این همه سال چقدر جاش خالیه...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۱