راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

خون و لبخند


نه ابََرمرد بود
نه فرشته‌ای كه از دوزخش رانده باشند.
نه ستاره
نه ماه
نه خورشيدی كه در آسمان صبح جلوه فروشَد

مثل يك گل
تنها مثل يك گل كوچك
-در بهار نه-
در فصل سرما روييده بود.

روييدنی دشوار
از پس ِ هزاران تولد
هزاران مرگ

نوری كوچك
كه بی‌هراس از ژرفای ظلمت شب
بی دريغ تابيده بود...

دستانش از آزار فقر شيار بود
پيشانی‌اش از حضور درد.
و قلب ِ زخم خوردۀ مهربانش
بي‌شائبۀ فريبی به خود تپيد
تا از اين سان
پنجه در پنجۀ ناگريزی ِ مرگ درافكند…

چشمان اشكبار
رهایی ما نيست
رهايی از خاطره‌ای
كه زخمهای پنهان را
روزی بخواهد شكافت،
لبخنده‌ای از نور
كه ذهن سياهی را
برای هميشه خواهد آزرد...

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٢