راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

21 فروردین

به من گفت: تو چه خوبی.
(بعدآ فهمیدم اینو به همه می گفت.)

به من گفت: تو با همه فرق داری.
(بعدآ فهمیدم اینو به همه می گفت.)

به من گفت: چقدر دوستت دارم.
(بعدآ فهمیدم اینو به همه می گفت.)

به من گفت: تو عشقو برام معنی کردی.
(بعدآ فهمیدم اینو به همه می گفت.)

به من گفت: دلم می خواد همیشه برام بمونی.
(بعدآ فهمیدم اینو به همه می گفت.)


به من گفت: هیچ وقت بهت دروغ نمی گم
بعدآ فهمیدم این یکی رو فقط به من گفته بود...

********************



امروز 21 فروردینه.
پارسال این موقع بود که من تبدیل به یک آدم دیگه شدم.
تا همین امروز، به دلایلی کاملآ آشکار، از این روز بدم میومد.
تمام سال به این فکر می کردم که وقتی این روز برسه، تلخی و دردشو چه جوری تحمل کنم. ولی باز هم به دلایلی، نه چندان آشکار برای من، این روز امسال برام تبدیل شد به یک خاطره خوب و دوست داشتنی برای سالهای بعد.

اما افسوس که به قول شاملوی بزرگ:

مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام

ره به هموار جای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام

کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته ایم از کام...


  
نویسنده : مهران ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٢