راز مگو

شعر، ترانه و یادداشت‌های پراکنده

غزل!

باغ پريشان مكن، ای گل و گلزار من
كاسدِ بدخو مشو، رونق بازار من

تا ز خودم ُبرده‌ای، خون دلم خورده‌ای
نَك ز چه آزرده‌ای، از غم ديدار من؟

بيش مگو :"كم تويی، باعث اين غم تويی"
راحت و مرهم تویی، بر دل خونبار من

باده بدان عشوه نوش، كز همه آيد خروش
نی، غلطم! رخ بپوش، زار مكن كار من

سوی جفا می‌روی، سوی دغا می‌روی
های! كجا می روی، در پی آزار من؟

راز دلم مو به مو، پوشم از او تو به تو
سود ندارد كه او، داند اسرار من

عاريت جان خَرَد، زود به ميدان بَرَد
رخ بنَمايد، دَرَد، پردۀ پندار من



گفت كه آهسته رو، كز غضبش نيم جو
يك بنَمانَد نه دو، نی همه آثار من!

******************


من غزل کم می نویسم یا به قول فری عزیز غزل کم می زنم! وقتی هم که مرتکب زدن(!) غزل می شم معمولآ نتیجه ش چیز خوبی از آب در نمیاد و به قول مژگان بانوی گرامی محشر یا کولاک نمی شه!
اما یکی از اونا رو اینجا نوشتم که فقط حرص دوستای غزلگو ، غزل خون و غزل پرست نئوکلاسیک! خودمو در بیارم!
البته اینا همش شوخیه و خود این دوستان عزیز می دونن که چقدر دوسشون دارم.
نوشتن این غزل هم در اینجا برای تنوع و تغییر ذائقه بود.
شما هم خیلی جدی نگیرید!

**********************


می دونید چیه دوستان؟
من سعی کردم اینجا کمی شوخی کنم تا حال بهتری داشته باشم. ولی واقعیت اینه که با خوندن این که مژگان بانو می‌خواد دیگه چیزی ننویسه اوقاتم تلخه. نمیدونم چی این دختر رو ناراحت و آزرده کرده. هر چی هست امیدوارم تاثیرش زودگذر باشه و اون بتونه دوباره هر چی دوست داره و هر جور دلش می خواد بنویسه.
یه جورایی هم برای مجهول عزیزم ناراحتم. چرا؟ نمی دونم. فقط یه احساس گنگ...

من این دو تا جوون رو خیلی دوست دارم.
آهای جوونا! دلم گرفت! خوب باشین لطفآ!

  
نویسنده : مهران ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٢