بازم استفاده ابزاری... این بار از نظر خواهی!

چند وقته که یه پرسشی دائم در ذهنم پرسه می زنه، ولی تا امروز به طرز بیمار گونه ای در بیانش دو دلی نشون دادم.
من دوستان اندکی دارم (منظورم اینجا و در سرزمین وبلاگهاست)، اما همون تعداد اندک از جنس دوستای واقعی هستند. نمی خوام ادعا کنم که من فقط و فقط برای خودم می نویسم . اما – با ادای احترام به همه وبلاگ خوانها- باید اعتراف کنم که از روز اول فقط گروه خاصی از خوانندگان رو به عنوان مخاطب راز مگو در نظر گرفتم.
مطالبی که من در اینجا می نویسم اصولا ممکن نیست که باب طبع عام باشه و راستش از ابتدا خودم هم سخت کوشیدم که ازاین مسئله پرهیز کنم (جز یه باری که به سفارش یک دوست حق ناشناس چیزی نوشتم و با توهینی که بعدآ بهم کرد تاوانشو هم دادم).
هر چند به نظر من واقعیت اینه که وسوسه داشتن خوانندگان زیاد هرگز دست از سر هیچ وبلاگ نویسی برنمی داره، با این حال - تا جایی که برام امکان پذیربوده - نخواستم به مسائلی دامن بزنم که می تونه به طور کاذب توجه دیگران رو به رازمگو جلب کنه. مثل بعضی ها که تا متوجه کم شدن تعداد نظردهنده هاشون می شن یه مسئله باب میل و کنجکاوی مردم رو با چاشنی مظلومیت به شکل یه سوال مطرح می کنن و بعد هم تأکید می کنند که این مطلقا یه نظرخواهی نیست! فرمولی که با توجه به روحیه حساس و ذهن زودباور و حقیقت گریز ِ ما شرقی ها در این جور مواقع همیشه جواب می ده.
بگذریم...
بعد از هر یادداشت و نوشته (منظورم بیشتر شعرهاست)، بعضی از دوستان ازطریق سیستم نظر خواهی وبلاگ یا از طریق ای میل یا گپ نظراتی ابراز میکنن که آگاهی از اونا برام خیلی جالب توجه بوده تا حالا. تعدادی ازاین کسان برداشتهایی رو ارائه می دن که به ذهنیات من موقع نوشتن اون شعرها بسیار نزدیکه. بعضی ها معانی جالب توجهی رو مطرح می کنن که تازه می بینم من خودم تا اون لحظه از اونها بی خبر بودم. و البته برخی نیز به نکاتی اشاره می کنند که با اندیشه من بسیار متفاوتند و من – متاسفانه- نمی تونم با اون نظرات موافق باشم.
افزایش این تبادل نظرها و صمیمیت و علاقه ای که در بیانشون حس کردم باعث شد که به این فکر بیفتم گاهی در حد نیاز توضیحاتی درباره شعرام بدم. راستش در یادداشتهای روزهای اول بلاگ هم به این نکته اشاره کرده بودم. ولی بعدا تقریبآ منصرف شدم. چون احساس کردم خواننده ها ممکنه اینو توهینی به شعورشون تلقی کنند یا دلگیر بشن از تفاوتهایی که احیانآ نظر اونا با برداشتهای نویسنده و شاعر داره.
چند وقت پیش برای مثبت نوشتم... "برداشتم اینه که جوری می نویسی که نوشته هات بعد از رسیدن به مخاطب کارشون به پایان می رسه؛ و این در حالیه که احساسم اینه که یه نوشته اصیل و صمیمی می تونه به مسیر تکاملی خودش در درون خواننده ادامه بده. در واقع یه شعر یا یه نوشته به طور همزمان توسط نویسنده و خواننده به حقیقت خودش می رسه..."
در مورد مفید یا غیر ضروری بودن ارائه توضیحاتی در باره شعر با یه شاعر گرامی که خیلی کاراشو دوست دارم هم مشورت کردم؛ همین طور با چند تا دوست نزدیک که اسم نمیارم.
به هر حال من الان به این تصمیم خیلی نزدیکم. در باره یکی از شعرها که سوال درباره ش زیاد بود یه توضیح خیلی خیلی کوچیک می دم و بقیه شو می ذارم برای وقتی که مطمئن بشم این کار درسته و کمک می کنه به این ارتباطی که بین من و این دوستان وجود داره؛ ارتباطی که اعتراف می کنم وجودش برام لذت بخشه.
پس نظرتونو در این باره به من بگید لطفآ. البته فراموش نکنید که این مطلقآ یه نظرخواهی نیست!!!

*****


و اما اون توضیح خیلی خیلی کوتاه و آزمایشی که مربوطه به شعر "سارا"ست:
این شعر سعی کرده دنیای یه موجود انسانی رو در فضای پس از وجود و قبل از تولد بیان کنه. حالا این به وجود اومدن و تولد می تونه به شکل معمولش باشه (جنین در رحم مادر) یا تعمیم پیدا کنه به فرایند به وجود آمدن و متولد شدن چند باره انسانها در طول زندگی. نمی دونم تا چه حد این کوشش موفقیت آمیز بوده ولی حالا اگه زحمت بکشید و دوباره بخونیدش گمان می کنم خیلی از ابهامات روشن می شه.
گر چه همون جور که گفتم شعر - اگه واقعآ شعر باشه - با تموم شدن کار شاعر به پایان نمی رسه. بلکه با اون شروع می شه، در خواننده ادامه پیدا می کنه و به حرکتش به سوی آینده ادامه می ده...

/ 2 نظر / 4 بازدید
مجهول

سلام. خوب من فکر می کنم شما دست به کاری زده ايد که خيلی ها جراتش رو ندارند. حتی خيلی از بزرگا! چون اگه اين کار رو بکنند همه می فهمند که ين شعرشون اصلا اون چيزی که تو ذهن ملت بوده نيست و مفهوم بی خودی داره! با اين همه من خيلی موافق اين ماجرا نيستم! منظورم نوشتن حواشی و توضيح برای شعره. من خودم وقتی يک داستان می نويسم، بدترين فحشی که يکی می تونه بهم بده اين نيست که: اه اه چه داستان زشتی، يا خيلی ضعيف بود، يا گند زدی با اين نوشته ات!!!! و قس علی هذا... بلکه بدترين فحش به من می تونه اين باشه: منظورت از اين داستان چی بود! (خب آخه من تمام تلاشم تو يه داستان اينه که منظورم بدون اينکه شعار داده باشم منتقل کرده باشم!)

مژگان بانو

شرمنده من اينو نديده بودم. چوبکاری فرموديد استاد گرامی