فقط نگاهت مانده اینجا

من معاصر خود نیستم


دستانم صد ساله‌اند

به آشفته‌حالی بیست‌سالگی سخن می‌گویم

ذهنم گسترده است از ساپی‌ینس تا انسان-ربات‌

پاهایم در چرخش هزاره جا مانده

و قلبم هنوز نوزاد است


نگاهت می‌کنم

چشمانم تنها با تو هم‌روزگار است


شرحه شرحه کرد مرا چشمانت

و پراکند در ‌زمان‌های بی‌مکان

 

من دیگر معاصر خود نیستم ...



/ 0 نظر / 98 بازدید