ترانۀ انسان برای انسان


تو آن‌ آفتابي‌
كه‌ تولد زمين‌ را ديده‌ است‌
در آن‌ هنگام‌ كه‌ آسمان جوان‌ بود

تخته‌ سنگي‌ هستي‌ تو
كه‌ اولين‌ باران‌ جهان‌ برآن‌ باريد
و اكنون‌ از درياش‌ باز نمي‌توان‌ شناخت‌.

تو آن‌ شاخه‌اي‌
كه‌ بلنداي‌ ناگزيرش‌
نخستين‌ پرنده‌ را پرواز آموخت‌


تو آن‌ آفتاب‌ و سنگ‌ و گياه‌ و پرنده‌اي‌
كه‌ به‌ سالها جمع‌ آمده‌اي‌
در هيئتي‌ اين‌ چنين‌
تا در خود بنگري‌
و دريابي‌ كه‌ اينك‌
هيچ‌ چيز به‌ تو شبيه‌تر از تو نيست‌

تو...
انساني‌ كه‌ دوست‌ مي‌داري‌
انساني‌ را كه‌ منم‌ ...


***

من‌ آن‌ غارنشينم‌
كه‌ ماه‌ را جادويي‌ عظيم‌ يافت‌
و چون‌ با شگفتي‌ به‌ زانو درآمد،
دستانش‌ با سنگ‌ و فلز آشنا شد
تا خاك‌ را شيار كند
و جانوران‌ را بردَرَد.

رمز آتش‌ را شناخت‌
تا از تاريكي‌ و سرما برَهَد
و باقي‌ بماند
و انساني‌ بشود كه‌ منم‌
من‌ ، كه‌ اينك‌ در برابر تو ايستاده‌ام‌
و آشكارا مي‌بينم‌
كه‌ هيچ‌ چيز به‌ من‌ شبيه‌تر از من‌ نيست‌

من‌...
انساني‌ كه‌ دوست‌ مي‌دارم‌
انساني‌ را كه‌ تويي‌ . . .

/ 1 نظر / 6 بازدید