طومار دریای مرده III

شب شروع‌ کرده بود به شروع‌شدن و آسمان رسیده بود به چرخیدن و ساعت شروع کرده بود به پنج و نیم بودن که گیج‌ می‌رفت سرش و پیاده‌روها تعطیل بودند و عاشقان تعطیل بودند و همه چیز بی‌خود و بی‌سبب بود و هی چاوشی در گوشش می‌خواند و از دورها وحشت‌ می‌آمد و پشت سرش می‌ایستاد تا گل‌سرخ گم شود در تنهایی و نفس‌ها بریزد در چشمان خالی از نگاه و دست‌های سرد که درجیب‌‌ها نبود و هیچ نمی‌شد فهمید که این آمدن است یا رفتن که کبوترهای فلوکسیتین درهوا پرمی‌زدند و خاطره‌ها از دوردست می‌آمدند و بو می‌کشیدند چشم‌ها را و خیس می‌رفتند در آن یکی پیاده‌رو که بلاتکلیف ایستاده بود و هیچ جا نمی‌رفت در تنهایی و تاریکی که پخش شده بود در انتظار عابر خسته که تمام شده بود و باور نمی‌کرد و کارها تمام بود و هنوز مانده بود برای فردا یا هفته بعد یا سه ماه بعد یا پانزده سال بعد...

کارها تمام بود

کارش تمام بود


هیچ کس نمی‌دانست.


/ 0 نظر / 25 بازدید