باران هنوز می‌بارد

برگ‌های خون‌رنگ چون پنجه‌های بریده به خاک می‌ریزند

باغ شرمسار برهنگی خویش است 

درخت‌ها مغلوب پاییزند

 

باران

بی‌شتاب

غبار را می‌روبد ار روی هر کس و هر جا 

و هنوز بوی خاک 

بوی آشنای خاک می‌آید

 

پیشانی تبدارم روی سردی نمناک پنجره‌هاست

صدایی نیست جز سرود ِ یکنفس ِ باران 

دلم می‌خواهد دوباره گریه کنم

 

هنوز هم گریه تنها رفیق بی‌ریای شب‌های تنهایی‌ست

خاطره گل‌های سرخ بهار از ذهن باغچه دگر پر کشیده است، اما 

یاد آن چشم‌ها هنوز در هر کنار و هر گوشه دلم باقی‌ست

 

آه، بگذار فراموش کنم...

 

باران هنوز می‌بارد

هنوز بوی خاک می‌آید

دلم می‌خواهد دوباره گریه کنم 

 

چه شد که جایگاه سبز بهار

قلب عاشق من 

چنین به چنگ خزان افتاد؟

چرا به خاطر یک گل 

تنها به خاطر یک گل این باغ به یغما رفت؟

 

چرا دیگر دست هیچ معجزه‌ای پنجه به دیوار قلب خسته نمی‌ساید؟

به من بگو،‌ ای تو

به من بگو آیا شاهزاده قصه مادربزرگ نیز 

دیگر به خواب پری‌زاد خفته نمی‌آید؟

 

نه

باور نمی‌کنم 

 

باران و بوی خاک 

باران و اشک‌های بی‌پایان من 

و سردی نمناک پنجره روی پیشانی تبدارم

 

بگذار فراموش کنم...

/ 0 نظر / 43 بازدید