روی مرز ویرانی و تباهی راه رفتن

آغازش‌ را به‌ خاطر ندارم‌
و از پایانش‌ نیز آگاه‌ نیستم

اما
دلت‌ می‌شکند اگر بدانی‌
آن‌ کس‌ که‌ چشمانش‌ همواره‌ به‌ تو می‌خندید
بارها در قلب‌ خود گریسته‌ بود

 

 

زمان‌ می‌گذرد
و غارت‌ پایان‌ناپذیر عمر ادامه‌ دارد

در شبی‌ که‌ استخوان‌ها‌ به‌ لرزه‌ در می‌آیند
و انگشتان کرخت‌شده در جیب‌ها هیچ نمی‌یابند به جز تنهایی‌
من به فردا می‌اندیشم

به فردا و به نبرد بی‌افتخار دیگری‌
که‌ باز از سر گرفته خواهد شد ناگزیر


روی‌ مرز ویرانی‌ و تباهی راه‌رفتن‌ و
دوباره‌ به‌ زندگی ‌بازگشتن‌ ...

آه‌
می‌دانم‌ که‌ از زندگی‌ منصرف‌ نخواهم‌ شد
از زنده‌ بودن‌
از انسان‌ بودن‌
این‌ سان‌ بودن

اما امشب‌ اعصاب‌ من‌ ویران‌ است‌
و من‌ امشب‌ سخت‌ دلتنگم
دلتنگ‌ تو  
و آغوشی که پناهم دهد و رهایم کند
از هرچه‌ هست‌ و نیست‌

 

خواب‌
خاطره‌ای‌ از یاد رفته است‌
و تو آن‌ آرزویی هستی‌
که‌ در رویا و بیداری از آن می‌ترسم


کاش می‌دانستم
که‌ چگونه‌ می‌توان‌ بود و نبود
چگونه‌ می‌توان‌ رفت‌ و ماند
چگونه‌ می‌توان‌ عاشق‌ بود و به غارهای خاموشی گریخت‌


ای‌ کاش‌ ابری‌ خرد بودم‌
یا شقایقی‌ دست‌نخورده
در گذرگاه تو


امروز با چشمانی‌ به‌ تو نگاه‌ می‌کردم‌
که‌ غارنشین‌ به‌ اعجاز نخستین سپیده‌دم‌ می‌نگریست


امشب‌ اما تو رفته‌ای‌
و از دیده‌ پنهانی‌
گم‌شده در پس ابرهای تاریک  

و من در نیمه تاریک ماه مانده‌ام
در آخرین‌ تاریکی‌ همه قرن‌ها
تنها و خسته‌ و ویران‌
با چشمانی‌ که‌ نوازشگرش‌ گریه‌ است‌
و قلبی‌ یتیم‌ که‌ در نهانگاه‌ خود پرپر می‌زند



آه‌، مهربانم‌
آغازش‌ را به‌ خاطر ندارم‌
و از پایانش‌ نیز آگاه‌ نیستم..‌.

/ 3 نظر / 46 بازدید
پریزاد

خیلی خوبه این ...

khodaye man....... divoonam mikone

I LOVE it...