مي‌ميرم‌

دو روز می‌شه که سخت بیمارم. سرمای بدی خوردم ( چه حرفی! مگه خوبشم هست؟) و در حال استراحت هستم.
اما مریضی دست کم یه حسن داره: وقتی تنت تحت تاثیر بیماری ضعیف می‌شه، روحت آزاد می‌شه که بره بالا و بالاتر . یه جورایی رها می‌شه از همه چیز و هر کس و از خودت البته...
این جور وقتا تو بستر دراز می‌کشم و ذهنمو آزاد می‌ذارم که از این فرصت استفاده کنه و بره به هر جا که دلش می‌خواد‌.
ولی ...
نمی‌‌ره هر جا...دوباره می‌‌ره جایی که برگردوندنش بدون اشک ممکن نیست
یه زخم قدیمی تازه می‌شه
و خاطره‌‌ها دوباره هجوم میارن...



مي‌ميرم‌
در بستري‌ از علف‌ زرد و ساقه‌ گندم‌

خم‌ مي‌شود سپيداري‌
روي‌ صورتم‌ در خواب‌
ابري‌ با دستان‌ حريرش‌
مي‌نوازد گونه‌هايم را

شب‌
ستاره‌اي‌ مي‌گريد

از كهكشان‌ عبور مي‌كني‌
من‌ لبخند مي‌زنم‌
و مي‌ميرم‌.

/ 4 نظر / 9 بازدید
نوشی

سلام . خدا بد نده...... میشه به منم سری بزنین؟

shaghayegh

mehran...khayli loosy az bas fekr mikony halet khoob nemishe migam lotfan esterahat kon va vaghty esterahat mikony lotfan fekr nakon

آسمان

سلام مهران جان . اميدوارم حالت بهتر شده باشه. تو يكي از كتابهاي پائولو كوئيلو خوندم كه وقتي يه فكري دست از سرتون بر نمي داره , اونقدر بهش فكر كنيد تا ديگه براتون عادي بشه.

آسمان

اگه بخواهيد باهاش مبارزه كنيد با قدرت بيشتري مياد سراغتون , ولي اگر راحت بگذاريدش كم كم دست از سرتون برميداره. ولي بعضي فكرها انگار هيچ وقت دست از سر آدم بر نميدارن. مگه نه؟