نه ابر و نه باران

دلم می‌خواست 

کنار زمزمه‌ات آرام می‌گرفتم و،  غم را 

همراه آخرین برگ این پاییز، این خونریز

رو سوی نیستی ابدی روانه می‌کردم

 

دلم می‌خواست

پا در زلال ِ چشمه شعرت 

هذیان ِ آتشین ِ این غروب وحشی را 

با خشم ِ باد ِ سرد نشانه می‌کردم 

 

اما 

زمان توقف برای ما 

از آن زمان که آخرین مجنون شوق وصال لیلی را ز یاد برد 

به پایان رسیده است

 

در شوره‌زار ِ یأس 

در مرگزار ِ ترس 

فردا هنوز اسیر گذشته‌هاست

 

مرگ سیاهپوش، عاقبت

از کوچه‌های شهر خفته ما گذشته است 

وزان سپس، دیگر 

گل‌های سرخ ِ باغ، باران را

حتی به خواب نیز ندیده‌اند

در این کویر ِ لب‌سوخته، تشنگان

حتی سراب نیز ندیده‌اند

 

دیگر نه ابر و نه باران 

دیگر نه ماه و نه آفتاب 

دیگر صدا نه از در، نه از دیوار

 

آیا تمام هیاهوی کوچه دروغ بود؟

آه، این سکوت، این مرگ ِ هر روزه... 

آیا چراغ معجزه این بار بی‌فروغ بود؟

 

آنها مرا هرگز به حالت کرنش ندیده‌اند

اما تو می‌دانی، تو می‌دانی 

دیوار اعتماد مرا موریانه‌ها 

تا خشت آخر جویده‌اند 

 

ورنه شاید هنوز هم دلم می‌خواست 

کنار زمزمه‌ات آرام بنشینم 

تا قلب پردردم با پاره پاره‌های تنم آشتی کند

شاید هنوز هم دلم می‌خواست 

دستت پناه من باشد 

تا چشمان خسته‌ام دگر باره 

با آسمان آبی وطنم آشتی کند...

/ 5 نظر / 44 بازدید

I understand exactly how your feeling Mehy jan

آسانسور لعنتي

:|

ویروس

باران ميبارد مثل دم اسب و خاطراتى كه مثل اتومبيل زير باران مانده اند نياز به دستمال كشيدن مجدد دارند حتا يادت باعث دردسر مى شود

...

با اینکه خیلی ساده همه چیز و فراموش کرد و رفت،،، انگار نه انگار که ۸ سال گذشته بود.... انگار نه انگار که من دیوونه ی وجودش بودم هنوز هم دلم می خواد کنارش آروم راه برم تا ته آخرین جاده ی دنیا... من چه مفهومی داشتم؟؟؟؟ ۸ سال زندگیم ... تاوانش این بی معرفتی نبود... حداقل از این مطمءنم...

وحید

شعر قشنگی بود. خودم هم دلم گرفته بود بهم چسبید. وبلاگت رو هم از گوگل پیدا کردم، دنبال شعر خر گمشده بودم که ادرس اینجا رو داد.بوکمارکت کردم!