رفتم و شد

با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد

بر خلاف جهت اهل ریا، رفتم و شد

ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ

همچنان آینه با صدق و صفا، رفتم و شد

با بوی ادکلنی گشت معّطر بدنم

عطر بر خود زدم و غالیه‌سا، رفتم و شد

حمد را خواندم و آن مّد "ولاالضّالین" را

ننمودم ز ته حلق ادا، رفتم و شد

یک دم از قاسم و جبّار نگفتم سخنی

گفتم ای مایه هر مهر و وفا، رفتم و شد

همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین

سرخوش و بی‌خبر و بی سر و پا، رفتم و شد

مدعّی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کیّ؟

من دلباخته بی چون و چرا رفتم و شد

تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست

من خدا گفتم و او گفت بیا، رفتم و شد

مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید

فارغ از کشمکش این دو سه تا، رفتم و شد

خانقاهم فلک آبی بی‌سقف و ستون

پیر من آن که مرا داد ندا، رفتم و شد

گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو

تا بدینسان شدم از خلق رها، رفتم و شد

 

محمد علی گویا

1313-1380

/ 2 نظر / 48 بازدید

wow , i love it...

آسانسور لعنتي

چه بي ادا! به قول اون دوستمون راههاي رسيدن به خدا بسيار است!