برای آزاده


... و پس از آن بار دیگر کریستف تنها ماند،- تنهایی کامل و مطلق. در آن شهر بزرگ، در آن شهر بیگانه و دشمن، کریستف خود را تنها می دید. تنهاتر از همیشه. ولی دیگر دلش از آن به درد نمی آمد. کم کم باور می کرد که سرنوشتش همین است ودر سراسر زندگی بدین گونه خواهد ماند.
او نمی دانست که یک روح بزرگ هرگز تنها نیست، و هر چند که بخت از دوستان محرومش کرده باشد، باز سرانجام دوستانی برای خود می آفریند، و آن عشقی را که خود سرشار از آن است به اطراف می پراکند؛ او نمی دانست که در همان زمان که خود را برای همیشه تنها و بیکس تصور می کرد، در زمینۀ مهر و محبت از خوشبخت ترین مردم جهان نیز غنی تر بود...

ژان کریستف
رومن رولان

/ 7 نظر / 4 بازدید
خانوم كوچولو

سلام.شعرهاي قشنگي اينجاداري.كدومشون مال خودته؟؟...راستي استادچي هستي؟؟...مرسي كه سرزدي.ازبابت تبريكت هم ممنون....موفق باشي.

ستاره2

سلام , خوشحالم بلاگ شما را پیدا کردم از اون بلاگ هاست که من دوست دارم از اول تا آخرش را خوندم, موفق باشی ..بازم می ایم

آسمان

الماس سختم من كه با چكش نمي شكنم و نه با قلم تراشيده ميشوم ...بزن بزن بزن مرا كه من از آن نخواهم مرد ...همچون ققنوسم من كه از آتش زندگي باز مي يابد و از خاكستر خود ميزايد ... بكش بكش بكش مرا كه من از آن نخواهم مرد

سحر

سلام، من چند بار می خواستم از بابت شعر تشکر کنم ولی هر بار یک جوری نمی شد، خیلی شرمندم ، بعد هم فکر می کردم این کارو کردم که الان که پيغاماتون رو خوندم و دیدم این کارو نکردم دوباره شرمنده شدم!! نمی دونم شعرتون رو در بلاگم دیدید یا نه، بازم ممنونم...

azadeh

mer30 dadashi

نوشی

سلام خانوم کوچولو. حالا کار نداریم ایشون استاد در چه زمینه ایی هستن ( اگه لازم باشه خودشون میگن )اما شخصا اعتراف میکنم که حق استادی گردن من دارند.

نوشی

راستی استاد .... ما مخلص شما هم هستیم.