باشد که نفس بکشیم

یکی بیاید و یک ساعت شنی کوچک بیاورد که با ریزش ماسه‌هایش بتوان فاصله‌های کوتاه خوشبختی‌های کوچک را در این شبیخون طولانی تلخ اندازه گرفت و بعد یکی دیگر بیاید که این ساعت را بگیرد و پرت کند به ته دره جهنم ذهن و فاصله و نگاه و بعد یکی دیگر بیاید که دست بر شانه‌ات بگذارد و در گوشت نجوا کند که برحذر باش از عمر و از آدمیان و پریان و باز یکی دیگر بیاید که دستت را بگیرد و ببرد به جایی که جایی نیست و هیچ کس نیست و هیچ فکری و خیالی را مجال ورود به آنجا نیست.

باشد که رستگار شویم

باشد که بمیریم

 

باشد که آرام بگیریم...

/ 3 نظر / 7 بازدید
ویروس

«مرگ» در واقع من بیشتر از نحوه ی مُردن می ترسم، تا خود ِ مرگ ... _ پائولو کوئیلو _

فروز

دوست دارم این نوشته را.

آسانسور لعنتي

رستگاري گير كرده تو همون ٣٠ درصدهاي هركسي بلكه هم بيشتر نگرد گشتم، نبود!