اونقدر رفتم...

اونقدر رفتم که جاده تموم شد
اونقدر رفتم که دلتنگیهام یادم رفت
اونقدر رفتم که به آخر تنهایی هام رسیدم
اونقدر رفتم که چشمای تو طلوع کرد...

***

ولی ندونستم چرا چشمام آخرش گرم و خیس شد
این اشکها از کجا اومده بودن؟
تو می دونی؟
برام بگو...



/ 9 نظر / 5 بازدید
نمايه

ميدوني چيه ؟ ... آدم وقتي به طلوع نگاه ميكنه چشاش اينجوري ميشه ... خيلي غير عادي نيست .. همه همينجوري ميشن اگه بتونن طلوع رو ببينن...

مرتضی

سلام... تا با این سرعت های آنچنانی، صفحه ات بالا بیاید سرگرم نوار متحرک بالای صفحه بودم... اولش مرا ترساند اما بعد دیدم که می شود ناامید نرفت... برقرار باشید

setareh2

سلام مهران عزيزم...يعنی ميشه اونقدر رفت که جاده تموم شه؟؟...که دلتنگيهام يادم بره؟؟..اگه اينطور باشه من ميخوام اونقدر برم... از اين شعر خيلی خوشم اومد..

غلامرضا خسروشاهي

مهران عزيز سلام. چند روزي بود به علت مسافرت اينجا نيومده بودم. شعرت زيبا بود. .......در ضمن آركاداش با شعري از ناظم حكمت به روز شده. ترا دوست دارم چون نان و نمك....

zeitoon

اشک شادی و خوشحالی :)

aitak

چقد خوبه که آدم آخرش چشماش گرم و خيس باشه..

nanik

بهانه بسيار است برای گريستن ... تحملی بايد ... که افشای رمز سوختن، در خصلت پروانه نيست ...

آسمان

سلام مهران عزيزم. مدتهاست که دلم ميخواد بيام و باهات حرف بزنم. مدتهاست که دلم ميخواد باز هم بيايی و به من سر بزنی. مدتهاست که همه اين کارها را به يک روز ديگر موکول ميکنم. اميدوارم تا اون روز توانم تموم نشده باشه. برايم دعا کن.