استفاده ابزاری از غزل!

1- سالها پیش وقتی چیزی می نوشتم نگران بودم که مبادا کسی ازش بی خبر بمونه. از هر نوشته نسخه های زیادی تهیه می کردم و به محض اینکه کسی از روی علاقه یا تعارف نظری می داد فوری یکی بهش"تقدیم" می کردم.
اغلب چیزهایی که می نوشتم یا برای شخص خاصی بود یا به کسی تقدیم می شد. یه جورایی به قول امروزیها "استفاده ابزاری" می کردم از نوشته هام.

2- معمولآ نویسندگی و شاعری اغلب خیلی پر سر و صدا و "بیرونی" شروع میشه و بعد...اگه استعدادی باشه و علاقه و پشتکار، گذر عمر کم کم کار خودشو می کنه: هر چی که پیش میری "درونی تر" میشی. مخاطبهات خاصتر و خاصتر میشن. تا جایی که نوشته هاتو دیگه به هر کسی نشون نمی دی. گاهی شعراتو حتی به روی کاغذ هم نمیاری. میذاری از تو ذهنت بگذرن؛ رها و آزاد...و برای به دام انداختنشون کوششی نمی کنی. دیگه نفس حضور اون نَفَس ِ پاک برات کافیه. حتی کم کم بی نیاز می شی از اینکه این احساس ناب رو با کسی شریک بشی.
و اینجوریه که آرومتر و آرومتر میشی...

3- در اون سالهای دور، وقتی که هنوز برام خیلی مهم بود که کی چی میگه در باره کارهام، یه روز یه دوست بهم حرفی زد که منو سخت به فکر فرو برد. اون دوست گفت که اغلب شاعرای این روزگار شعر "سپید" می نویسند چون قادر به سرودن شعر موزون کلاسیک فارسی نیستن.
هر چند اون اسمی از من به میان نیاورد اما به قول قدما من نکته رو به فراست دریافتم!

4- من در خانواده ای بزرگ شده ام که با هر چیزی ممکن بود مشکل داشته باشند جز زبان و ادبیات فارسی. پس من طبیعتآ شروع کردم به کلاسیک سرودن و در عین حال احساس کردم که می تونم به طور "طبیعی" کلاسیک بنویسم. گرچه هنوزم به نظر من مسخره ست که آدم اول یه قالب انتخاب کنه و بعد بخواد اون قالب رو از شعر پرکنه! چون شعر ،اگه شعر باشه، خودش قالب خودشو پیدا می کنه.
اما در اون روزگار برای من، باز به قول امروزیها، این یه چالش و اگه بخوام عامیانه بگم یه جور "رو کم کنی" بود!

5- بعضی از دوستان در نظرخواهی ها، ضمن ابراز لطفشون، اشاره می کنند که شعرهام با شادی همراه نیست: یأس، خاکستری، ناامیدی، تلخی و ...کلماتی هستند که این دوستان برای توصیف این نوشته ها به کار می برند و اغلب دوست دارن و می خوان که اگه می شه این جوری نباشه!

6- همه این حرفا رو زدم که بگم می خوام چند تا از شعرهای کلاسیک خودمو اینجا بنویسم و ازشون استفاده ابزاری کنم. شعرهایی که اگر هم خیلی شادخو نیستند دست کم در رگهاشون تلخی و یأس کمتری جریان داره.
و می خوام مثل سالهای دور، سالهای ذوق زدگی، اونا رو تقدیم کنم به برخی از دوستان نادیده خودم در این سرزمین مجازی وبلاگها یااونجور که خودم می گم: مَجازستان.

پس، اولین شعری که در پی میاد تقدبم به مژگان بانو و دوره گرد، بهار و بقیه دوستانی که دوست دارند شعرهایی نه چندان غمگین رو اینجا بخونند.
و اگه عمری باقی بود به زودی چند تای دیگر رو هم اینجا می نویسم...


گر بپرسي‌ حال‌ ما، هستيم‌، شكر!
جام‌ دل‌ بشكست‌ و ما مستيم‌، شكر!

بس‌ جفا فرمود شاهنشاه‌ ِغم‌
دستِ‌ شه‌ را عاقبت‌ بستيم‌، شكر!

بازي‌ِ دوران‌ دگر دامي‌ نهاد
از بدِ آن‌ حيله‌گر رَستيم‌، شكر!

بود دل‌ در دست‌ آن‌ نامهربان‌
از کفِ‌ نامهربان‌ جَستيم‌، شكر!

ديگر آن‌ دوران‌ به‌ سر آمد كه‌ ما
جان‌ به‌ راه‌ عشق‌ او خستيم‌، شكر!

روزگاري‌ دل‌ زما فرمان‌ نبرد
بعد از اين‌ سلطان‌ دل‌ هستيم‌، شكر!

/ 13 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آزيتا

رازمگوی عزيز سلام، شعر كلاسيكت رو خوندم. ولی نمی‌دونم چرا شعرهای قبلی‌ات بيشتر به دلم می‌شينه. شايد علتش اينه كه خيلی طرفدار شعرهای كلاسيك نبودم. شايد فكر می‌كنم هر چند كه در آنها فن و تكنيك بيشتره، اما در شعر نو، رهايی و آزادی احساس بيشتره. من هميشه طالب آزادی بوده‌ام. اينه كه هر قالبی كه بخواد آدم رو مقيد كنه هضمش واسم يه طورايی سخته. به هر حال دنيا پر از آدمهايی‌يه با سليقه‌های متفاوت. من می‌گم با سليقه‌ی خودت بنويس، واسه دل خودت. اكثر اونهايی كه كارهای بزرگ كردن هيچ وقت دغدغه تاييد ديگران رو نداشتن. چون درستش‌ام اينه. زندگی‌‌ات و هر چه در اون هست وقتی ارزشمنده‌ كه تو، تو باشی قربانت - زن رشتی

گلرخ

سلام عزیزم خواهش میکنم به من و قاصدکمم یه سزی بزن مرسی مهران جان

ستاره2

سلام مهران عزيز شعرت قشنگه ولی من شعرای قبليت را بيشتر دوست دارم،من شعر نو برام آشناتره و بيشتر به دلم می شينه:)احساس می کنم شعر نو بیشتر حرف دله ..

مجهول

سلام / اون شخص در مورد شعر سپيد همچی بيراه هم نگفته! بخصوص که الان دختها همه فکر ميکنند شاعر هستند! / از غزل هم استفاده کرديم //// راستی ای-ميل من رسيد خدمتتون؟ اگه نرسيده بگيد دوباره ارسال کنم... مخلص

مژگان بانو

سلام بر دوست گراميم. خدمت شريفتان عارضم که بنده غلط کرده باشم که مثل ان رفيقتان چنين منظوری داشته باشم. شعر نو علی رغم آنچه غالب مردم فکر می کنند راحت سروده نمی شود! زيرا برخلاف تصور همه حتی يک شعر سپيد هم برای خود وزن و هارمونی و ترتيبی دارد. اگر اينطور بود به قول سيد علی صالحی حرف که می زديم شعر بود! بماند که برخی حتی حرفهايشان هم شعر است. من می توانم شعر نو بنويسم اما مسلما شعرهای نوی من به زيبايی مال شما نخواهند بود. زيرا که ممارست و تمرين شما در اين زمينه بيشتر است. غزلتان هم بسيار زيبا بود. خدا را شکر! مرا هم شرمنده کرديد!

مهران

اختیار دارین مژگان بانو ! خودتون هم میدونین که اصلآ منظور من از ذکر اون مطالب این نبود که شما اینجا بیان کردید. من به شعر واقعی ارادت دارم ؛ در هر شکل و قالبی که باشه. پیروز باشید.

Pedram

سلام خيلی حال کردم ! خيلی زياد ! آدم گاهی حرفهای ديگرون رو وصف الحال خودش می بينه و خوشش مياد . به اين رفقا بگو اينجا ايميل نيست که جواب می نويسن ..

nanik

سلام، تا حالا شده دنبال يه کلمه ای ...باشی که با اون حرف دلت رو بزنی ولی نتونی؟ ... و بطور ناگهانی، يک جمله ای ... نجوايی ... يه چيزی... ميشنوی يا می خونی که احساس ميکنی هموني بود که می خواستی بگی.... شهرهای شما هم همينطور هستند يه جورايی احساس آشنا بوجود ميارن. مخصوصا شعرهای نو تون. پايدار و پيروز باشيد.

قاصدك

ممنون از حضورت و سپاس و احترام به نظرت .... سر فراز باشي .....

aitak

خيلی دوست داشتم غزلتو :(