طومار دریای مرده II

ابرها خیلی دور بودند سپید بودند تنها بودند و تو هی نگاه کردی و نبارید و خنده‌ها نزدیک نشد و غروب‌ها شد که اشک‌ها ریختیم و شب‌ها شد که هیچ‌کس نبود و تنها شدیم اما تن‌ها نشدیم و بعد روی خواب که قدم زدی کابوس رنگ و رو رفته‌ای بود ترسان از چهره خودش در آینه وهم که پیراهنش را پشت و رو به تن کرده بود و چهار تا قرص را با هم خورده بود و هی بیدار مانده بود مرا رانده بود و نمانده بود تا که خون‌ها دیوانه‌ شده بودند و به سویی رفته بودند در تاریکی و همه رگ‌ها به سویی دیگر در سکوت بعد تو چتر را بستی و چراغ‌ها را خاموش کردی تا سایه‌ها بخوابند و من دیگر کاری نداشتم پس تا جایی که می‌شد مرده بودم و هی فردا ‌می‌آمد و هیچ به آفتاب نیاز نبود...

/ 1 نظر / 8 بازدید

چراغها را من (با تاكيد روي اول شخص مفرد ) خاموش ميكنم ! مسؤ ليتش پا خودم ! [نیشخند]