و تقصیر من است که تو از آن بی‌خبر مانده‌ای

و چون برای آخرین بار گلش را آب داد و آماده شد که او را در زیر حباب بلورینش بگذارد، احساس کرد که می‌خواهد گریه کند. 
به گلش گفت: خدا حافظ! 
ولی گل به او جواب نداد. 
باز گفت: خدا حافظ! 
گل سرفه کرد ولی این سرفه از زکام نبود. آخر گفت: 
- من احمق بودم. من از تو عذر می‌خواهم. سعی کن خوشبخت باشی. 
و او از اینکه بر زبان گل طعنه و شماتت نرفت متعجب شد. در همانجا حباب به دست، مات و مبهوت مانده بود. معنی این مهربانی ملایم را نمی‌فهمید. 
گل به او گفت: آری، من تو را دوست می‌دارم و تقصیر من است که تو از آن بی‌خبر مانده‌ای. این هیچ اهمیت ندارد. اما تو هم مثل من احمق بودی. سعی کن خوشبخت باشی... این حباب بلورین را بینداز دور. من دیگر آن را نمی‌خواهم. 
- ولی آخر باد... 
- نه، آنطورها هم زکام نیستم... هوای خنک شبانه به مزاج من سازگار است. آخر من گلم. 
- جانوران چطور؟... 
- من اگر بخواهم با پروانه آشنا شوم، ناچار باید وجود دو سه کرم درخت را تحمل کنم. گویا پروانه خیلی زیباست. اگر پروانه هم نباشد، پس که به دیدن من خواهد آمد؟ تو که از من دور خواهی بود. از جانوران گنده هم نمی‌ترسم. آخر من هم چنگال دارم. 
و ساده‌دلانه چهار خار خود را نشان می‌داد. سپس به گفته افزود: 
- اینقدر مس‌مس نکن. این ناراحت‌کننده است. حال که تصمیم به رفتن گرفته‌ای برو...

شازده کوچولو

آنتوان سنت اگزوپری

برگردان محمد قاضی

/ 2 نظر / 8 بازدید
shamsa

سلام وبلاگ جالب و زیبایی دارین تبریک می گم[گل] به وبلاگ ما هم سر یزنید آتـــــــــــــــــلیــــــــــــــه آن لاین واقعی با نازل ترین قیمت(فقط 1000تومان) فقط کافیست عکس های خود را به ایمیل ما بفرستید تا ما آنها را تماشایی کنیم.نمونه کارهایمان در وبلاگ موجود است. این وبلاگ را از دست ندهیدwww.beautyphoto.persianblog.ir

...

روباه گفت: اهلی کردن چیزی است که آدمها آنرا فراموش کرده اند, یعنی "ایجاد علاقه کردن" ایجاد علاقه کردن؟ روباه گفت: بله. تو الان برای من یک پسر بچه هستی مثل صدها هزار پسر بچه ی دیگر. نه من نیازی به تو دارم نه تو نیازی به من. من هم برای تو روباهی هستم مثل صدها هزار روباه دیگر، ولی اگر تو مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم بود. تو برای من یگانه می شوی و من برای تو در همه ی عالم یگانه می شوم..